تبليغاتX
فواد شمس را آزاد کنید
آواز بلند
خاک تو سرتون با این سرعتی که واسه اینتر نت و همه ی زندگی ما ساختید

خاک تو روحتون که نوک دماغتونم نمی بینید که چه زندگی ای واسه ما و خودتون ساختید

ای خاک تو روحتون

آخه قبول که هر کی فکر حق پیش خودشه ولی شما که از دم همه ی مشخصات طاغوتی که وصف میکنیدو دارین که.بابا صد رحمت به محمد رضای پهلوی


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:47  توسط   | 

دلم گرفته. بدترین قسمت قضیه اینه که دیگران در ذهن دخیلند. دخالت کردن نیست. خیلی بده حسم. دیگران در میزان اندوه یا دلزدگی یا به احساسات به بن بست خورده دخیلند. نمی شه هم کاری کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:2  توسط   | 

آقا جان و خانوم جان چنان بغضم گرفته که نگو و نپرس . واقعا باید ریشه ی علمی این بغض رو بررسی کرد . یعنی ناراحت میشی و عضلات گلوت منقبض میشن؟ نه فراتر از این هاست. یک هوای مه آلودی ناگهان تو گلو و سینه ته که نگو.مث اینه که تو زمستونی یخزده و سرد تو شهری شمالی یهو همه جا رو مه بگیره. روزها و شبهای بسیاری ذرات غم جمع شده بودن و یهو مه همه جا رو فرا گرفته

امسال سال غریبی بود پر از ماجرا .چه شب یلدایی در پیشه.. شبی دراز تر از گیسوی صد کمند گیسو.  شبی گیسو فرو هشته به دامن. امسال رو چه جوری بیاد خواهیم آورد؟؟؟ سال ها بعد. اگر باشیم؟ یاد مشروطه که میفتم. یاد عارف و میرزاده عشقی. یاد ستار خان و باقر خان. یاد بقایای شاهان صفوی و قاجار.یاد کشتگان اواخر عصر پهلوی. آدم های کوجیکی تو راس تاریخ خودشونو جا می کنن. اصلا آدم ها کوچیکن چه شاه چه قهرمان. شاید هم شاه بودن سخت تر از قهرمان بودنه.  دنیا بعد از هر شاه ذوالجلال قدر قدرت هم به  همون چرخش چرخ خروشان نابیناش ادامه داده. یه مینیاتور قرون وسطایی هست که چرخ زندگی رو نشون میده امروز بالایی قهرمانی و سرمست فردا رو به افول پس فردا له شدی زیر دندونه هاش و نفر بعدی داره میکشه بالا خودشو. این :مردک"ان از جون ایران که هیچ از جون خودشون اصلا  چی میخوان؟ نظام.. نظااام چه کلمه ی زشت و بی حاصلی. و قدرت...


آخ که چه دلبستگی بی حاصلی به این خاک و تاریخ و فرهنگ . آخ که چه دلتنگم برای تو


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:39  توسط   | 

فواد رو آزاد کنید. این پسرک با همه ی رویاهایش برای دنیایی به تر هیچ کار پنهانی نداشته که نیاز داشته باشید تا کشف حقیقت تو 209 قایمش کنید.

قوی باشی برادرم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:39  توسط   | 

اه اه اه

گ.. به این زندگی مزخرف

حوری - خدمتکار قدیمی مادر بزرگ_ که الان ملکه ای در مقایسه با ما، تو اشتباه میکردی دندون درد از عشق سخت تره و شانش اجلٌ این سوسول بازیای cheap هست.

دو تا دندون عقلم فردا با پرداخت مقداری وجه توسط یک دندانپزشک جوان و جذاب تقدیم سگ ها خواهد شد.

دندون سوسول بازی های چیپم رو هم زیر همون دو تا گذاشتم. فردا رستگار میشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:17  توسط   | 

عجب خر تو خر کثیفیه این کابینه.

دزد های رذل بی شرم و حیا و مخنث های تزئینی.

از هر طرف هم که بگیری زخم های دیگه سر باز کرده اند..


سوال: این دوره رو با کدوم دوره  تو تاریخ ایران معادل میدونید؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:16  توسط   | 

آخ امون از این قلب دیوونه          نمی خواد توی سینه بمونه

میخواد یه سری بره اون خونه     سینه واسه دل مثل زندونه

ای ویگن فنا ناپذیر که از هشت سالگی مادرم گذشتی و به اکنون رسیدی. خونه ی من کجاست.

خونه ی من . ارض موعود. وطنم

این اندوه همیشگی ته گلو چیه نکنه من خرس قطبی تغییر شکل یافته ای ام که هوای آبهای سرد تو سرمه. نه. من ماهی آبهای گرمم

آبهای شور  گرم  آزاد

........................................

آرشیو  این   بلاگو که خوندم  رفتم به سالهای آغازین دهه ی هفتاد . که دختر های بزرگتر لباس هندی مانند مدرن شده می پوشیدند با اون گوشواره های بزرگ و حلقه های آویز لاکی و با آهنگ های دهه ی شصتی می رقصیدند تو مهمونیاشون و کتابهای خوب می خوندند و شب شعر می رفتند. من به عنوان دختربچه ای با دامن جین کوتاه از حاشیه نگاهشون می کردم و با خوندن این بلاگ بی ادعا دلم همونقدر فشرده شد که انگار خواهرم از اوایل ده ی هفتاد کنده شده باشه و خاطراتشو اینجوری واسه م تعریف کنه.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:46  توسط   |