تبليغاتX
آواز بلند

آواز بلند

برف.آتیش.شال گردن قرمز.انار.برف.ستاره.دی.شعر.دستکش.پالتو.ماه یخزده.برف.راه رفتن روی برف.آدم برفی.بخاری دیواری.گونه های سرد. جیرینگ جیرینگ خنده.عطر دی.زمستون.ستاره.حافظ.بارون.شب. برف

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 23:32  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 5:11  توسط   | 

وای واااااای وای بیدار شو بیدار شو بیدار شو بی گاه شد بی گاه شد رو رو که وقت راه شد شدی بیدار شو غیر قمر هیچ مگو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو بیدار شو
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 15:1  توسط   | 

چیزها یی که بیان نشدنی ان...

ـ پووه بیدار شو

ولی گاهی نگاه آدم میره..و هیچ چیز نیست.و

- بیدار شو.باز یادت رفت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:54  توسط   | 

   http://sameddinziaee.persianblog.com  کاسه ی فاشیسم رو بخونید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:58  توسط   | 

به غوطه ور شدن نیاز دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 6:14  توسط   | 

nothing else
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:17  توسط   | 

سه تا راه پیش رو داری.سه تا سیب و سه تا مرگ.کدام؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 15:2  توسط   | 

نامه-میل دوست قدیمی ام را می خوانم.نوشته حالا حال فاکنر با آن یوکنا پاتافایش را درک می کند.حال کسانی که دنیا ها و آدمهایی را واسه خودشان خلق می کنند.ولی ننوشته چرا.این کمی مرددم می کند که این هدیه ی عجیب را قبول کنم.چقدر به سفر احتیاج دارم.ولی چقدر بیشتر  از آن به دور بودن از آدمها. تو دنیایی توهمی گیر افتاده ام که در آن آدمها بی وقفه خوبند.و تو از خوابی به خواب دیگر در حرکتی...در حالی که در واقعیت روی تختی با روکش سفید خوابیده ای .بی حرکت.با ریتم نامحسوس تنفس کندت.وچشم هات..سال هاست که آنها بسته اند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:35  توسط   | 

حس می کنم..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:16  توسط   | 

تو سایه روشن های تیره. نغمه های گنگ غنایی از قرن ها پیش.فیاویح فیاویح...کمی تب دارم.کمی در آستانه ی بالا آوردنم.

ولی چه صبح روشنی بود امروز صبح.مامان تو پالتوی تیره اش دوید و خندید.توش هشت سالگی اش را دیدم که ویگن می خوانده و پدر بزرگ بهش افتخار می کرد .درست مثل خودش در همه ی سالهایی که من دیده ام:"مثل پدرم دیگه پیدا نمی شه." آه مامان چه دنیای خوبی که همه ی آهنگ های ویگن را از حفظ باشی با قطار بروی دبیرستان و سر کلاسهای ع پاشایی بنشینی. تو خانه تان برای آن همه آدم ناهار بپزند. و تو...

مامان.تو خوشبخت بوده ای؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 3:41  توسط   | 

دل ام.وقتی می گیرد که.مرده ام.الان.دلم.گرف.ته
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 8:15  توسط   | 

نشسته م تو  صندلی راحتی حصیری قدیمی. سالی که مادر خریدش از شهر می رفتیم. تو اسباب کشی از خونه ی بزرگ مبل ها و راحتی ها را وسط حیاط کنار باغچه چیده بودند .پاهام را دراز کرده بودم تو مبل جلویی و جغرافیا میخواندم.پ آمد و برایم چند تا گل زرد کوچک و خلاصه ی رومئو و ژولیت را آورد.ده ساله بودم و هنوز با گربه هاحرف می زدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:57  توسط   | 

ـ این طره ها.گیسوی سرزنده ی زنی که من بودم در جوانی.پیراهنی که از صندوق بیرون می کشی...

: یعنی که ادامه ی  توام من؟

ـ

:جواب چرا نمی دهی

اگر بتوان در یک زمان یک تن هزار تن بود .اگر وقتی می خندم لبم در در چهره های بسیار....

 

سیل در پلرا گوئه.بمب در نپال.قحطی در کنیا.جنگ در سودان.شنوندگان عزیز جهان منفجر می شود.هیچ راه نجاتی نیست .همه ی ما غنی و فقیر.استعمار گر و مستعمره.زن و مرد.پیر و کودک.چپ و راست .ملحد و میسیونر.بیسواد و دانش مند منفجر خواهیم شد و ذرات مان کهکشانها را غبار آلود خواهد کرد....در چنین شرایطی صحبت از طره ی زنی مرده به اندازه ی سیاست بازی این قرن تیره روز بی هوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:35  توسط   | 

خب.اومدم.اول باید از کسی که بار و بندیلا رو آورد و پست اول هم کار اونه تشکر کنم.ممنونم ح.  و بعد ..سلام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:21  توسط   | 

 

اومدی بلاگفا

یک آهـــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــه بلند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:27  توسط   |