ـ پووه بیدار شو
ولی گاهی نگاه آدم میره..و هیچ چیز نیست.و
- بیدار شو.باز یادت رفت؟
ولی چه صبح روشنی بود امروز صبح.مامان تو پالتوی تیره اش دوید و خندید.توش هشت سالگی اش را دیدم که ویگن می خوانده و پدر بزرگ بهش افتخار می کرد .درست مثل خودش در همه ی سالهایی که من دیده ام:"مثل پدرم دیگه پیدا نمی شه." آه مامان چه دنیای خوبی که همه ی آهنگ های ویگن را از حفظ باشی با قطار بروی دبیرستان و سر کلاسهای ع پاشایی بنشینی. تو خانه تان برای آن همه آدم ناهار بپزند. و تو...
مامان.تو خوشبخت بوده ای؟
: یعنی که ادامه ی توام من؟
ـ
:جواب چرا نمی دهی
اگر بتوان در یک زمان یک تن هزار تن بود .اگر وقتی می خندم لبم در در چهره های بسیار....
سیل در پلرا گوئه.بمب در نپال.قحطی در کنیا.جنگ در سودان.شنوندگان عزیز جهان منفجر می شود.هیچ راه نجاتی نیست .همه ی ما غنی و فقیر.استعمار گر و مستعمره.زن و مرد.پیر و کودک.چپ و راست .ملحد و میسیونر.بیسواد و دانش مند منفجر خواهیم شد و ذرات مان کهکشانها را غبار آلود خواهد کرد....در چنین شرایطی صحبت از طره ی زنی مرده به اندازه ی سیاست بازی این قرن تیره روز بی هوده است.
اومدی بلاگفا
یک آهـــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــه بلند
