تبليغاتX
آواز بلند _ آیت الله منتظری در گذشت
گذشت از سالها در حصر
تمام روز بی خودی با خودم و "ر" بحث کردم.صد سال هم بود که نیومده بودم نمی دونستم اگه یه هفته مثل آدم برم سر کار نمی تونم مثل خودم زندگی کنم.حس انفجار در قوطی ای کوچک. آهان چه وصف درستی از حس من ولی فکر نمی کنم که انفجار قوطی کنسرو قرمه سبزی دیشب این تصویر را به ذهنم آورده؟ خوب.. دیشب این اتفاق افتاد نقطه مادرـمادر نقطه ایلویی لمانقطه خفه شو مهتا نقطه

تو وبلاگ در شبان.. یه تیکه از جاناتان مرغ دریاییو دیدم که من بچه که بودم با اون ترجمه ش میخوندمش:پرنده ای به نام آذرباد..بالای نردبون تو انباری کوچک خنک..حسم کمی بهتر شد.چرا می جنگم با خودم.دشمن قوی ای نیست که این من..چرا .با طا.لع خود .در ستی.زم.مفاعیلن مفاعیلن ... حسابی

از این پست بی زارم.از من این پست بی زارم. امروز از زندگی و اجتماع بی زارم.

همکلاسیم تلفن زد که فردا میاد دیدنم حوصله ی اون و هیچ کدوم از آدمای شرکتو ندارم. نمی دونم چه جوری لبخند میزنم.ببخشید.اه

از کنسرو و ژامبون تو ساعت سیزده و سی خسته ام.از اینکه مامان با شالی که تو بافتی با آدمایی باشم که نميخوام بشناسمشون خسته م.مامان؟

بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذبرب الناس ملك الناس پادشاه مردم خداي مردم ديوانه شدم بر سر ديوانه قلم نيست نون والقلم گفت اي پروردگار به نعمتي كه تو برايم ميفرستي سخت محتاجم موساي بينواي من

چمني كه جمله گلها به پناه او گريزد كه در او خزان نباشد كه در او گلي نريزد شجري خوش و خرامان به ميانه ي بيابان كه كسي به سايه ي او چو بخفت مست خيزد    گوهر هم نخواستيم

اين هم از recycle bineامروز

بسه بسه دیگه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:29  توسط   | 

"ح" ی عزیز

هیچ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:6  توسط   | 

خب. می خواستم از خیابانی که کشف کرده ام بنویسم با باغچه های جنگل مانند دانشکده ی کشاورزی دو طرفش.خیلی کم آدم می بینی و برف که می بارد بهشت می شود با طاق های بلند درخت های خیلی قدیمی مثل قصر های یخی افسانه های روس. آب تند تو جوی پهن می دود.طره هات قندیل می بندند.انگار اینجا از شهر جداست.

ولی به جای وصف خیابان ـ باغ ام باید بنویسم آه ه ه ه ه زندگی چه دشوار است. مثل دانه ی برف تو جهان معلق بودن چه دشوار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:31  توسط   | 

آنروز برف آمد.از اوایل صبح تولدم که بیدار شدم تا آخر شب ولی تو تهران باران می بارید .زیر برف و باران. دوستی چه گرم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 18:23  توسط   | 

هر چی به روز تولدم نزدیک تر میشم بیشتر مثل جنین تو خودم می پیچم.صدا ها گنگن.من به تولد احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:48  توسط   | 

حسابی گیج و قاطی ام .نیاز به در خود پیچیدن.جدا از همه.درست جنینی که بوده ام نه ماه نود سال.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:35  توسط   | 

اه                                  اه                                           
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:11  توسط   | 

زندگیم مثل آبنباتی شده که بی هوا میندازیم تو دهنمون و بعضی وقتها اصلا نمی شه تحمل کرد.تفش می کنیم بیرون یا فشار دندونامونو روش زیاد می کنیم که زود تر تموم شه.حالا.امروز.با تو نمی دونم تف کردم یا شکستمش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:4  توسط   | 

هیچ نظر خاصی ندارم فقط امکان گفتن و شنیدن برای همه

حتی اگر خیلی سخته

حتی اگه قبول نداریم

یه مصاحبه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 16:56  توسط   | 

پسر عمه ی کوچکمو بعد از مدتها دیدم.تو آدم بزرگی که باید بود لبخند هفت سالگیش میدرخشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 17:35  توسط   | 

حسابی قاطی ام.رفتم یه جفت پوتین دیگه خریدم چون دلم می خواست بمیرم.دلم می خواست بمیرم چون حوصله نداشتم اون خورشید بیچاره ی عهد دقیانوسو رنگ کنم یا روز هاست تلویزیونو روشن نکردم واز خوردن شکلات و ته سطل ماست به جای غذا خسته م و حوصله بحث کردن با "ر" رو ندارم که هشتاد هزار تا سیگار دود می کنه و مصداق بارز "هر رگ دستت راهیست که تو را به آزادی رهنمون میشود" شده و سر "ح" داد می زنم وقتی دیوانه ام و مادرم با تردید و نگرانی در باره م فکر میکنه و هر جا که برم باید بر گردم انگار و حالم به هم میخوره و وقتی حالم به هم میخوره بیشتر از همیشه لبخند میزنم و میگم آره درست میگین و می خواستم یه چیز کوچولوی شاد از تولد عیسی بکشم و به  جاش کلی ستاره ی یخ زده کشیدم و به پول و کار جدید و واقعی احتیاج دارم و غروب جمعه از خونه اومدم بیرون و به جای اینکه بمیرم یه جفت پوتین خریدم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 20:49  توسط   | 

چه مرگمه؟نمیدونم. تعهد.تهوع.چشمی که نه سبز است نه هیچ رنگ دیگری.من از آهنگ تکراری زندگی های متفاوت بیزارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 21:4  توسط   | 

امروز..برف اول امسال.بوسه ی کوچولوی فرمان آرا.قطره ی اول روی انگشت من.اگر من شاه لیر بودم شوراب تو را روی انگشتم می مکیدم...:این اشک است؟ولی فعلا که من تو را قدر نان و نمک دوست دارم شاه مبدل پوش کوچک.برف روی زمین ننشست.اشک از سر انگشتم پرید.روی نیمکت چوبی پارک جنگلی..نگاه کن.می بینیشان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:35  توسط   | 

دارم می گردم.تو روز ها.مکان ها.آدم ها.قدم می زنم.هیچ چیز پر شوری وجود نداره.تو آدم ها.مکان ها.روزها.شور هر لحظه می میره.هر لحظه.در واقع وقتی ادعا میشه هست.بالای قبرشه که ادعا میشه.مثل مشایعت کنندگان در مراسم تدفین که می خوان صحبت ار خوبیای مرحومو کش بدن.بالای گور شور..با یک مشت خاک اماده برای ریختن تو مشتشون.و شور هر لحظه متولد میشه .با زندگیش به کوتاهی رعد و برق و با همون صدای گول زنک. ما عشق نمی ورزیم همدیگه رو مصرف می کنیم.با حرص جونده ای گرسنه ته سردابه ی این دنیا.
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 8:36  توسط   | 

مثل قرص سفید در لیوان شیشه ای آب

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 21:53  توسط   |