تو وبلاگ در شبان.. یه تیکه از جاناتان مرغ دریاییو دیدم که من بچه که بودم با اون ترجمه ش میخوندمش:پرنده ای به نام آذرباد..بالای نردبون تو انباری کوچک خنک..حسم کمی بهتر شد.چرا می جنگم با خودم.دشمن قوی ای نیست که این من..چرا .با طا.لع خود .در ستی.زم.مفاعیلن مفاعیلن ... حسابی
از این پست بی زارم.از من این پست بی زارم. امروز از زندگی و اجتماع بی زارم.
همکلاسیم تلفن زد که فردا میاد دیدنم حوصله ی اون و هیچ کدوم از آدمای شرکتو ندارم. نمی دونم چه جوری لبخند میزنم.ببخشید.اه
از کنسرو و ژامبون تو ساعت سیزده و سی خسته ام.از اینکه مامان با شالی که تو بافتی با آدمایی باشم که نميخوام بشناسمشون خسته م.مامان؟
بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذبرب الناس ملك الناس پادشاه مردم خداي مردم ديوانه شدم بر سر ديوانه قلم نيست نون والقلم گفت اي پروردگار به نعمتي كه تو برايم ميفرستي سخت محتاجم موساي بينواي من
چمني كه جمله گلها به پناه او گريزد كه در او خزان نباشد كه در او گلي نريزد شجري خوش و خرامان به ميانه ي بيابان كه كسي به سايه ي او چو بخفت مست خيزد گوهر هم نخواستيم
اين هم از recycle bineامروز
بسه بسه دیگه