تبليغاتX
آواز بلند _ آیت الله منتظری در گذشت
گذشت از سالها در حصر
تب . گلوم مي سوزه.توي خواب مرده بودم اما وانمود مي كرديم زنده ام. "ر" نسكافه ي شيرين نوشيده بود و چشمهاش گود . رشته اي نقره اي از پيراهن سفيدي كه فرانك دوخته جدا مي شود و دور گلوم توي موهام .سرفه مي كنم و ترس بچگي بر مي گردد: خون. تو هذيان شب سال شست ونه همه ي بچه ها سوار سورتمه بودند .و برف.من دلم برف مي خواست.برف شور و تلخ بود و گلوم را مي سوزاند. مادر بزرگم پاي پنجره ي شيشه رنگي حريره توي گلوم ريخت و هفت حمد فوت كرد.دستش مثل نقاشي هاي باروك.بالا نيار.زرتشت و مسيح يك جور دستشان را بلند مي كنند.من.تو تبريز.تو را.موهات نرم بود و مرده بودي.بچه گربه مان مرد.گربه اي كه "ن" آورد مي لنگيد و ما بهش توي نعلبكي شير داديم. "ح" تو حوض كوچك نقره تو حياط بزرگ با خاكستر.بهم بگو كه بدي نيست.و وقتي تب دارم زنده ام.و با خاكستر مي شود آن گلدان را درخشاند."ح" دارم بالا ميارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:49  توسط  

تهوع . درد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــpart 2

يك كلام افروغ در جمع تجمع كنندگان جلوي مجلس كه با تجمع صد بانوي محجبه شروع شده فرموده اند:

(نقل به مضمون از روزنامه ي باني فيلم ديروز)

ـ تا مي خواهيم كاري كنيم جو را سياسي مي كنند كه مردم را حساس نكنيد الان مساله ي هسته اي و سياست خارجي را داريم. ـ عزيزمان گفتند تسامح در دولت هاي پيشين.من مي گويم خواهرم هنوز هم هست..دست و دهان كسي كه در صحنه است را مي بوسم .جامعه ي ما به اين جوسازي ها نياز دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:10  توسط   | 

پوتين :

"آنچه مجتبی سمیعی نژاد بعنوان یک هرزه نگار اینترنتی در وبلاگهای خود:  زمزمه ، آنتی لاریجانی ، مدیار، استیجه و ... منتشر نموده و موجب کدگشایی وبلاگ وی توسط گروه هکری حدید و همچنین برخورد قوهء قضائیه با وی و محاکمه ء وی شده است بنا بر اعلام گروه هکری حدید به این شرح است :

توهين به اسلام * اهلبيت عصمت و طهارت * توهين به کتاب شريف نهج البلاغه امير مومنان علي عليه السلام * توهين به حضرت امام خميني (قدس سره الشريف) و حکم نوراني ايشان در خصوص سلمان رشدي مرتد * توهين به رهبر کشور جمهوري اسلامي ايران مقام معظم رهبري حضرت آيت الله العظمي خامنه اي * توهين به روساي محترم قواي سه گانه در ج.ا.ا * توهين به مسئولان مملکتي و کشوري و لشکري * ترويج عقايد کمونيستي و انحرافي وضد اسلام و منحرف کننده نسل جوان و نوجوان * توهين به خانوده هاي معظم شاهد و ايثارگر * توهين به نهادهاي مقدس و انقلابي همچون کميته امداد حضرت امام خميني (ره) * توهين به ملت مظلوم و ستمديده عراق ، افغانستان ، فلسطين و تعقيب  ، پيگيري و امتداد خط تبليغاتي صهيونزم عليه آنان با نسبت دادن لفظ تروريست به آنان * طرح اتهامات کثيف و تبليغ عليه مسئولان مملکتي دخليل در پروژه هاي صلح آميز انرژي هسته اي در کشور * تکرار تبليغات و ادعاهاي صهيونيزم بين الملل و آمريکاي جنايت کار در خصوص ايران در اين زمينه و ... 

... آنچه رفت ، از سایت ضد منافق بود که در نامه ای سر گشاده به آیت الله شاهرودی ، خواستار پی گیری و مسدود کردن وبلاگهای ضد نظام تنظیم شده . نکته اینجاست که شنیدن صدای مخالف آنهم کسانی که دلسوز مردم و فریادگر بیدارگری اند و از نسل جمال اسد آبادی و آل احمد و آوینی و شاملو هستند باید با چنین الفاظی رفتار بشود ؟ ! صدای این ناله جانسوز رو چه کسی باید بشنوه ؟ !

:: پ ن : این نوع نگاه غیر واقعی و درشت نمایی و سانسور ، نشان دهنده عظمت رعبی است که خوارج ، از این رسانه [ وبلاگ نویسی ] دارند و اشخاصی مثل سمیعی نژاد و غیره صرفا نماد هستند . برای اعتلای فرهنگ و موجودیت ایران از دوستان آگاه و پیگیر خواستار پی گیری و خواندن نامه و قضاوت عادلانه هستم .

در صورت امکان به گوش همگان برسانید . "


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:46  توسط   | 

itàs great sir.u have been the most important man  in this little dirty city for long time.if u want... drinking blood

تو شهری که گل و بلبلش را تو دخمه ي خون می آوازانند.

به تو تجاوز كرده اند برادرم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:49  توسط   | 

اه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:23  توسط   | 

تب دارم.تب ندارم. آدم ها زيادند.من كمم.من صبح بيدار مي شوم.زير پنجره .و دلم براي تو تنگ شده. دلم براي خودم.و مامان حوض هاي پر آب سبز و يك سيب سرخ تنگ شد ه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:3  توسط   | 

كمك

پست آخر نيما نيليان را بخوانيد. خواهش مي كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:25  توسط   | 

هوا خوب بود.پارك دانشجو بهاري بود.مردم در مترو خسته بودند.در فاصله ي بيست تا بيست و پنج سالگي آنها حتما در خيابان هم عشق مي ورزيدند.وقتي كمي بيشتر داشتند در خيابان هم كار مي كردند.وقتي بيشتر داشتند در خيابان هم اخم مي كردند.وقتي كمي بيشتر داشتند در مترو پاكت ها را چنگ مي زدند و بچه شان شتابزده در خيابان عشق مي ورزيد.امروز تهران اين شكلي بود.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:40  توسط   | 

شهري كشيدم كه خانه هاي كوچك داشت و خورشيدش با پرتو هاي طلايي و نقره ي مي درخشيد. دختري كشيدم كه مثل من نگاه مي كرد وقتي حالم بد است و  مامان مي گويد نگاهت مثل باباست. دري كشيدم با طاقه ي شيشه هاي قديمي .آن در نيمه باز  نيمه كاره ماند. ستاره ي نيمه كاره يي را رنگ زدم.آتش كشيدم با زن هاي كوچك دورش. مرا تو شهر كوچكي دفن كنيد كه هيچكي توش نمانده. خانه هايي با بام هاي رنگ پريده كشيدم كه درخت هاي سرو كنارشان به سبك پولك دوزي هاي مادر بزرگ وقتي هنوز به دنيا نيامده بودم سر خم كرده بودند.بته جقه هاي تو مادر مادرم. مرد كوچكي را كشيدم كه از پشت شانه هاش دسته ي چگورش بيرون زده بود.سر راپيد خم شد.سر قلم شكافت. زرتشت كوچكي كشيدم كه چشم هاش تيره تر از آبنوس بود. دست هام رنگي شد.لقمه ي نانم رنگي شد. كابوس ها تو زنان و مردان كوچك من نمي گنجند.نقاش پير چيني را تصور مي كنم كه  موج  آرام اش  را با چه آب شوري نرم ميكند.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:29  توسط   | 

"ح"؟ به چي فكر ميكني؟

 

۱. مرد مرده ي عزيز شماره را گم كر ده ام فردا ظهر باهام تماس مي گيري؟

۲. خب... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 20:27  توسط   | 

صبح که بیدار شدم رو مبل چوبی با روکش روشن تو پذیرایی بودم .در اتاقم که همیشه بروی دیگران می بستم به روی خودم بسته بود.نرگس هایی که بابا خریده جلوی چشم هام تو گلدان تراشدار مامان. نان سالهای جوانی هاینریش بل .حسم می خواست میانه ی سینه ام شکافته شود با برشی دقیق و مستقیم و بر آشوبندگی ای که شاید همان قلب است بزند بیرون.انیمیشنی کوتاه و مضحک. مامان تو هال جدول حل می کند :ولی در زبان فارسی؟ـپویا نمایی مامان.:چیست؟! ـ همان انیمیشن..کارتون مامان.: آهان.ـــــــــــــــ انیمیشنی کوتاه: قلبم از شکاف بیرون می زند بادکنکی و قرمز است و هر لحظه بزرگتر می شود ـآیا دوباره آن تو جا خواهد شد؟ـ و به زودی همه ی فضای اتاق را پر خواهد کرد.part 2:سعي ميكنيم آنرا سر جايش بر گردانيم.در قفسه ي سينه پخش خواهد شد شش ها و كليه ها وهر چه در آنجاست محو خواهد شد چرا كه فضايي باقي نمانده است.اضافي آن در طول بازوها كش خواهد آمد . كمي هم زير پوست گونه ها.چه م مي شود .آن قلب تند تند مي زند و ميانه ي سينه دردي با طعم شكلات و دارچين و مرگ نجوا مي كند.من كوبش شتاب گيرنده را حس مي كنم. نانهايي كه از مركز خريد آورده اند شكلها و طعم هاي متفاوت دارند و روي شان با مغز تخمه ي آفتابگردان و جوي كوبيده تزئين شده.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 19:12  توسط   | 

رنگ ها تو هم می دوند.فیروزه ای تو  زعفرانی و نیلی تو زرد.من نمی توانم جلوشان را بگیرم .اگر پیش از خشک شدن رنگی رنگ دیگر را بذاری.باریکه ای قدر مو وضوح کارت را تضمین می کند و اغلب خیلی آسان است که نکند.من رنگ ها را از سر بی صبری تو چشمه ی هم جاری می کنم.دلم تاپ تاپ می زند.صدایی دور  در سرم..: خودت می خواهی مهتا.چرا می خواهی.چی میخواهی اصلا؟

- چی می خواهم؟ . که تو دشت ـ جزیره ی دور افتاده  رو بسترچمن چشم هام را ببندم.مچاله شده تو خودم.نزدیک قلب زمین.

همین؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 20:59  توسط   | 

تو خواب دیده بودم که حلقه ی دور شانه هام کمی تنگ تر می شود.بیدار که شدم تختم کنار پنجره بود ـ آنروز ها به سبک و سیاق ماه هر بار کمی تغییر مکان می دادم ـ و عروسک در گوی شیشه ای تشک را جایی گود کرده بود که کتف هام با قهر مثل بالهای در هم شکسته محافظتم می کردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:54  توسط   | 

دارم تو بهار می گردم.تو نوروز.هدیه و عطر و رنگ.با هم بودنمان.و کمی.. خون و درد برای همه..وقتی شادیم و حواسمان به خونریزی خراش تلخ نامرئی نیست.

نه.تو نوروزم. و خوبم.خوبم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط   |