تبليغاتX
آواز بلند

آواز بلند

اشتباهات من. اشتباهات او
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:9  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:31  توسط   | 

چهار زانو دراز کشیدم.دستهام پشت سرم.انگشتهای دست راست مچ دست چپ را لمس.دارم میمیرم. از نزدیک لمس زشتی باور نمی کنم.من تو چیزی که اسمش را من گذاشته اند مچاله می شوم.رشته های خیس و تیره دور گردنم و روی صورتم.مردی اذان می خواند و الله را می کشید.تهوع.کمی آرام بگیری اگر.مادر با لیوان آب می آید.دست خنک پیشانی ام را می سوزاند.آه آن دروغ ها.بچه نشو .می بخشی اگر کمی دروغ ها.کثافت.ببخشید خانم .من عادت دارم.آه خواهش می کنم.به خاطر من از عادتتان دست نکشید.من به راحتی نشنیده اش میگیرم.می توانید فحش های واضح تری بدهید.بگویید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:6  توسط   | 

سقف چوبی.هوای ابری تیره.طبقه ی دوم این آپارتمان قدیمی با قالی زبر ترکمن.انگار بالایی.گیرم که ابری ست.

     ' تازه یادش اومدکه باز شکاریشو جا گذاشته.تازه یادش اومد که تفنگشو نبرده.'

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:42  توسط   | 

اسمش "سارو"ست. و یه زمانی همه ش باغ بوده. از راهی میانبر زدیم که می شناخت.بهار نارنج روی صورت و دستها و موهامان فرو میریخت. روسریتو بکش جلو مامان جان  ولی حالا کمتر از هر وقت دیگه ای می شه خواست. هوا خوبه . و اینجا حتی از شهر هم بهاری تره. چشم های مامان کمی قرمز شدن ولی حالش خیلی بهتره. روی سنگ کناری هم شمع روشن کن  روی سنگ سمت راست و سمت چپ هم روشن می کنم.روی قبر بی سنگی که این جلوست هم. زنی هم چند شاخه گل روش می گذارد. مال "جوکی"فقیریست. پوست های تیره و چهره های عجیب دارند. و تو این شهر کوچک.. 'ز' گل هایی که از باغچه ی بزرگش چیده را به من می دهد. دسته ی خیلی بزرگی ست.رز های سفید و صورتی .یکی دو تا سرخ.و رز های خوشه ای کبود تاب.ما آن ها را شاخه شاخه روی سنگ تو باز می کنیم.و من کمی شال سیاه را باز می کنم که تو رشته ی مرواریدت را ببینی. آیا خوشحال خواهی شد؟ آیا حس مادر را که با دقت مواظب است من  همه ی سنگ سفید را با گلاب بشویم و اینهمه شمع و گل برایت آورده حس می کنی؟ آیا شمعدانی "م" را روی سینه ات..                            چه جوریست'ف'؟

 چه روز داغی. چه اب ری چ ه آ ت ش ی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:39  توسط   | 

مثل عطر توت فرنگی قالب صابونی که مادر بزرگم 'اما' برای دوش گرفتن به من می دهد.یا صابون سفید شیری  که 'اصیل' در دستشویی بالا جا گذاشته. اینجا صبح ها آرام است شال ها و لباس ها نرم و کمی سبکند. ولی  از غروب  نفس کشیدن سخت می شود. جهان کمی سنگین تر.

نوه ی مردی که  وقتی خیلی بچه بودم با پدر به سوپر مارکت بزرگش که بوی اسمارتیز و شمع تولد می داد می رفتیم و شکلات می خریدیم مروارید ها را زنجیر کرد.من آن رشته ی قفل شده را تو دستم گرفتم. قبض تلفن خانه ی قدیمی را پرداختم. و

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:3  توسط   | 

تنها به خونه ی قدیمی رفتم.سرما.خاک.با پالتو تو اتاقی که وقتی بچه بودم اتاق خواب زن عمو "ف" بود خوابیدم.هر چند دیقه یکبار مروارید ها رو تو جیبم لمس می کردم

these fullish ...s did some other ...s

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:35  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:50  توسط   | 

بله درد دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:47  توسط  

بی حسم. با چیز هایی که نمی خواهم به یاد بیاورم.در دست زن فنجان لب طلایی لرزید و لب پر زد. دست من هم کمی لرزید. فنجانم داغ شد. چهره ی مادر تیره شد.نمی خواهم او هم یاد فری بیفتد. زن مرگ را تعریف می کند. از هانوفر پروازی نبوده که او را به پسر مرده اش برساند. چهره ی مامان تیره تر می شود. این آخرین مهمانی امروز است. توی عکس فری موهاش را مثل ویویان لی تو بر باد رفته درست کرده. چشم هاش زیبا و هشیارند. کمی مورب.کمی زنده. ژستش به زنی دور درشهری کوچک در مازندران شبیه نیست. انگار به خاطر پدر بزرگ با پسر عمه اش ازدواج نکرده. اسم دو تا بچه اش را از ف انتخاب نکرده.بعد ها که میانسال شده چاق نشده. دیگر به لباس هاش اهمیت نداده. تو عکس رشته ی مرواریدی که بعد ها همیشه برای مهمانی های بزرگ به ن قرض میداد دور گردنش است.

خیلی چیز ها هست که نباید به یاد بیاوریم. باید بی حس بود. وگرنه خواهی رفت او را به دیوار خواهی فشرد و هر چه می گوید  را توی گلویش فرو خواهی کرد. و از لبه ی پرتگاهی که داستانهای دروغین را توش پرت می کنند ـ برای ـ همیشه ـ به ـ پا ـ یین

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:51  توسط   | 

من قالبمو عوض نكرده م.يا كلمه عبورم لو رفته يا كار دوستيه كه حق اينكارو نداره.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:9  توسط   | 

چه تهوعی. من با چشم های بسته راه می روم.غذا می خورم .می خندم.و به مجله ای نگاه می کنم که قرار است برایش داستان کوچکی را نقاشی کنم.با صدای بلند حرف می زنم و به خانواده ی بزرگ می گویم می آیم و می بینمتان. من با چشم های بسته زهرابه را.من با چشم های بسته بالا نمی آورم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:48  توسط   | 

میزی که روش صبحونه می خوریم."ن" برای پایان نامه ش یادداشت بر میداره.من چرت و پرتامو روش می کشیدم. با جین و صورت نشسته خوابم بر و بیدار که شدم با سیاهیای دویده رو پلکام و موهای  ژولیده مامان تپل پشت میز نشسته بود پاهاشو گذاشته بود رو صندلی جلوش و قصه های کوچه ی شاملو رو می خوند. یه حلقه ی بزرگ لیمو ترش تو فنجون شیشه ایش بود.عطر لیمو ترش.چایی شیرین یخ کرده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:6  توسط   | 

والله ما كه از نه سالگي و ترجيحا هشت و نيم سالگي ( مطابق تقويم قمري) چارقد سرمون مي كرديم مشكلي نداريم كه باقي عمرمون هم به اين هنجار ملي ادامه بديم. الحمدلله هم گرايشات هومو سكچوالانه نداريم و دست بر قضا از ديدن برخي از خدا بي خبران محظوظ نمي شويم. ولي ديگر.. سري كه درد نمي كند را كه دستمال نمي بندند:

تو اين گير و دار به فكر بر خورد با بد حجابي افتاده اند.

عصر تکميل مي كنم

عصر: حوصله ي نوشتن در باره ي دبير جامعه ي زينب (اسم سمتش همينه؟) رو ندارم اما يكي از جواب هاش به خبر نگار جام جم(ايران كه نبود ..)ديروز حسابي توجهمو جلب كرد .خبر نگار پرسيده بود چرا  برخي زنان اين هنجار ملي را رعايت نمي كنند. ايشان هم در ميان جملات جوابيه شان گفته بودند وقتي غرب متوجه ذخاير غني ايران شد تصميم گرفت حواس جوانان را منحرف كند .. و با ترويج بد حجابي و تفريح و غيره...

ياد سالها پيش افتادم تو دبستاني تو شهري كوچك زني با مقنعه ي تيره ي شق و رق واسه ما فسقلي ها سخنراني مي كرد.شيش هفت سالم بود. از يوم الله بيست و دوي بهمن ميگفت كه كلمه ي جالبي واسه م بود.و اينكه: " آمريكايي ها يك توپ فوتبال دست فلسطيني ها دادند و حواسشان را پرت كردند و اسرائيل را واسه غارت نفتشان فرستادند آنجا."

دست كم بي ربطي قضيه در اينست كه اي بابا  هيچ..

ــــــــــــ صبح رفتم راه آهن دنبال مامان. نزديك ميدون حر جسد نحيفي كه مغزش روي زمين.. ماشين ها از روي فكر هاش رد ميشدند.خدايا اه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:42  توسط   | 

ن م ی خ و ا س ت م . ش د . ن ه . ن م ی خ و ا ه م . گ ا ه ی پا ی ا ن و ا ق ع ا پ ا ی ا ن اس ت . ش ا ی د ر و ز ی ب ا د ر د ک م ت ر ی به ی ا د ب ی ا و ر م . م ی ت و ا ن م ب گ و ی م ک م ت ر  ش د ه ا ز ح ا ل ا. ا م ا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:7  توسط   | 

این که مسخره ست.این که همیشه همان.چقدر عاقل بودم وقتی جزیره ام را می خواستم. کوه دور و بلند را. ولی فعلا مجبورم به نشست تصویر گران بروم.مثل عابد تقلبی ای که از کوه پایین آمده.زن زیبا را دیده و دستش لرزیده.ظرف آب را بر گردانده و حالا می رود که نیمچه زرگر آدمی شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:36  توسط   |