:بس کن
' تازه یادش اومدکه باز شکاریشو جا گذاشته.تازه یادش اومد که تفنگشو نبرده.'
چه روز داغی. چه اب ری چ ه آ ت ش ی
نوه ی مردی که وقتی خیلی بچه بودم با پدر به سوپر مارکت بزرگش که بوی اسمارتیز و شمع تولد می داد می رفتیم و شکلات می خریدیم مروارید ها را زنجیر کرد.من آن رشته ی قفل شده را تو دستم گرفتم. قبض تلفن خانه ی قدیمی را پرداختم. و
خیلی چیز ها هست که نباید به یاد بیاوریم. باید بی حس بود. وگرنه خواهی رفت او را به دیوار خواهی فشرد و هر چه می گوید را توی گلویش فرو خواهی کرد. و از لبه ی پرتگاهی که داستانهای دروغین را توش پرت می کنند ـ برای ـ همیشه ـ به ـ پا ـ یین
تو اين گير و دار به فكر بر خورد با بد حجابي افتاده اند.
عصر تکميل مي كنم
عصر: حوصله ي نوشتن در باره ي دبير جامعه ي زينب (اسم سمتش همينه؟) رو ندارم اما يكي از جواب هاش به خبر نگار جام جم(ايران كه نبود ..)ديروز حسابي توجهمو جلب كرد .خبر نگار پرسيده بود چرا برخي زنان اين هنجار ملي را رعايت نمي كنند. ايشان هم در ميان جملات جوابيه شان گفته بودند وقتي غرب متوجه ذخاير غني ايران شد تصميم گرفت حواس جوانان را منحرف كند .. و با ترويج بد حجابي و تفريح و غيره...
ياد سالها پيش افتادم تو دبستاني تو شهري كوچك زني با مقنعه ي تيره ي شق و رق واسه ما فسقلي ها سخنراني مي كرد.شيش هفت سالم بود. از يوم الله بيست و دوي بهمن ميگفت كه كلمه ي جالبي واسه م بود.و اينكه: " آمريكايي ها يك توپ فوتبال دست فلسطيني ها دادند و حواسشان را پرت كردند و اسرائيل را واسه غارت نفتشان فرستادند آنجا."
دست كم بي ربطي قضيه در اينست كه اي بابا هيچ..
ــــــــــــ صبح رفتم راه آهن دنبال مامان. نزديك ميدون حر جسد نحيفي كه مغزش روي زمين.. ماشين ها از روي فكر هاش رد ميشدند.خدايا اه
