تبليغاتX
آواز بلند _ آیت الله منتظری در گذشت
گذشت از سالها در حصر
آنجا در گردنم کلیدی آویخته 

من شاید به جای دانشگاه آمریکایی بیروت باید به سبک شاعران کهن عرب بر خرابه های (بخوانید اطلال) بیروت بنشینم ومویه کنم ، با این وجود و علیرغم این جنگ های crosade  گونه لزومی نمی بینم به سبک پیشینیان خودم از عهد بوق تا مشروطه و عصر اسمشو نبر لبمو گاز بگیرم و هیس هیس کنان  پاره ای از حقیقتو به بعد موکول کنم.

من عاشق اغانی قدیمی عربی ام.پدرم  کودکی خوش اش را در کشوری عربی گذرانده. فرهنگ ایران با فرهنگ اقوام غیر ایرانی عرب همانقدر پیوند خورده که فرهنگ دو کشور هم سایه و شاید بیشتر.به یاد هم دارم که عرب ها به کشورم تجاوز کرده اند(کینه داشتن به همه ی عرب ها به خاطر آن به اندازه ی  فراموش کردنش احمقانه است، اگر یک مغولستانی را ببینید به خاطر حمله ی چنگیز کینه احساس می کنید؟) و گر چه اهمیتی نمی دهم فراموش هم نمی کنم که در جنگ عراق و ایران فلسطین چه رویکردی داشت،کویت،باقی کشور های عرب.. و به این فکر می کنم که همانقدر که زور چپان کردن بنی اسرائیل بعد از دو هزار سال در فلسطین فاجعه بود خواب های بعضی از دول عرب برای ایران هم فاجعه است. 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 18:22  توسط   | 

حسابی قاطی ام.کت و دامن پوشیدم و  ته رنگ..  کت از تو ماشین لباسشویی در آمده و چروک است. یک جفت جوراب هم پیدا می کنم.واسه "اما" شال و ادوکلن می خریم.رو مبل نشسته.بختمان می گوید و می پسندد.پاهاش به شیوه ای کاملا  شمالی کمی منحنی ست.آن همه ابر و رطوبت.مادر بزرگک من.من وانمود می کنم خوشحالم.شاید بودم.یک بسته ی بزرگ شکلات می خرم و زرورقش را تو خیابان پاره می کنم.میل یکهو میرود.تو تاکسی ایم وبه شانه ی مامان تکیه داده ام.دلم نمی خواهد تو بدانی مادر.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 23:50  توسط   | 

از بلاگ حسام ایپکچی :

خیره شدن به انسانهایی نظیر این آدم، صحیح نیست؛ معذبشان می کند. اما… اما… نمی توانم چشم بردارم. به زور راه می آید. راه که چه عرض کنم. خودش را می کشد. اول مات کیفش می شوم. بر دوشش آویزان کرده ولی در آن نه کتاب است و نه کاغذ. کپسولی است که قلقل می کند. ماسک صورتش همه را متوجه تفاوت او می کند. اینجا همه انقدر مصیبت دارند که کسی بر این تفاوت تکیه نمی کند. همه نگاهی و گذری…
می آید و کنار من می نشیند. پوشه نارنجی و کاغذهای به هم ریخته ای که در آن قرار دارد همه نگاهم را با خود برده است. کنجکاوی امانم را بریده که این اقا اینجا چه می کند. دعوا دعوای ملکی است. عجیب است که به شعبه تشخیص رسیده. بیشتر از این کاغذها حرفی برای گفتن ندارد. دوست ندارم بفهمد که همه حواسم با اوست. اما انگار اثر ندارد، هر چند لحظه بر میگردد و نگاهم می کند و من هم چه ناشیانه زود نگاهم را می دزدم انگار نه انگار که از وقتی امده کار خودم یادم رفته.
این کیش و مات چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد، ناغافل برمی گردد، چشم در چشم، سلام می کند. هول شدم. مثل پسرکان ظفر مندی که دل از دخترکی برده اند، در سلام اول هم هول است و هم ذوق. جواب میدهم. می گوید: «شما و… وک… وک…» سرفه پشت سرفه! همه اطرافیان خیره می شوند.
حرف بریده اش را می برم! گفتم، نخیر وکیل نیستم! اما… شما امرتان را بفرمایید. خلاصه شروع می کند تعریف واقعه کردن. صورتش تکیده است. چهره ای آفتاب سوخته که به ته ریشی سیاه و سپیدی پوشیده شده. محو زندگی اش شدم. شیمیایی است. تا به امروز جانباز شیمیایی زیاد دیده ام اما نه در این حد و رودر رو… نفس نمی کشد… ناله می کند!! بازدمش مثل آه میماند. نمیدانم چطور می شود وصف کرد. انگار با هر حرفش یک جیغ کوچک همراه می شود. عجب زجری است اگر روزی نفس کردنت درد داشته باشد.
«چند سال است که حتی یک نفس راحت نکشیده ام!!» این را او می گوید، شوخی نیست. حتی یک نفس راحت. برای گفتن یک جمله ساده چند دقیقه وقت می گذرد. آنقدر که سرفه می کند. گاه که حرفش بریده می شود من ادامه اش میدهم که بداند فهمیدم و نیازی نیست همه حرفهایش را بگوید.  مشکلش را میگوید. ورقهایش را میگیرم و یک به یک ورق میزنم. راهنماییش می کنم. این را بگو… این را نگو… به این بی خود استناد کرد، سابقه مالکیت طرفت را استصحاب می کنند دعوایت منقلب می شود و برخی از کاغذها را رو می گذارم… کمک چندانی نمی شود کرد. این مرحله همه چیز تمام شده است و فقط…آنچه به عقلم میرسد می گویم تا به قاضی بگوید.
نگاه تلخی می کند و می گوید. «نمی توانم حرف بزنم! یکی دو جمله که می گویم سرفه امان نمی دهد! بعد هم قاضی فکر می کند واگیر دار است میگوید همان عقب بایست و بگو… نمی توانم ورقها را نشانش دهم.»
واگیر دار…!؟ نمیدانم چرا مقابل این مرد زبانم نمی گردد. چه بگویم!؟ به آن کسی که درد این مرد را واگیر دار می داند چه باید بگویم!؟ باید بگویم اگر درد اینها واگیر دار بود که امروز اوضاع جامعه مان این نبود. می خواهم به او بگویم درد تو حتی به همرزمانت هم سرایت نکرد، چه رسد به آنها که دیده ها را شنیده اند.
میگوید، «انگار با شیمیایی ها برخورد داشتی!». چیزی نمیگویم. واقعیت این است که برخوردی نداشتم الا معلمی که جانباز شیمیایی بود و ما نمی دانستیم چنین است. روز معلم از در کلاس که آمد تو، برف شادی زدیم. نفسش تنگ شد، افتاد و بعد هم راهی بیمارستان…؛ خنده روی لبهامان ماسید!!  میگویم کاغذت را بده، من برایت مینویسم همین را به قاضی بده.  برایش چند خط مینویسم و به دستش می دهم…
هنوز نشسته است. خداحافظی و دستی و از جایم بلند میشوم. حالا من خودم را می کشم. دلم سوخت. تو ذهنم حساب میکنم زمانی که برای جنگ رفته هم سن امروز من بوده. حساب اینها از همه جداست. من به این جماعت بدهکارم… خس خس صدایش هنوز در گوشم هست. این خس خس ذکر مدامی است که پایان نمی پذیرد. میخواهد تشکر کند. نمی تواند، سرفه… سرفه… همه چیز را با نگاهش می گوید. آقا / خانم… به شیمیایی که میرسی با چشمانش حرف میزد! دقت کن… حنجره اش یاری نمی کند…
سرفه… نگاه! …سرفه…نگاه! آن نگاه هنوز هم بر شانه دلم سنگینی می کند!
عقلم خس خس می کند… خس! … خس! … خس! … خس! …
———————————————————–
خودم و همه ! همه جا از طلبمان از جامعه می گوییم و می نویسیم…

 پس بدهکار کیست ؟!
آنهایی که مانده اند به آنهایی که رفته اند بدهکارند!
آنهایی که مانده اند به آنهایی که ذره ذره می روند هم بدهکارند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:5  توسط   | 

عابد توانچه و  یاشار قاجار آزاد شده اند.

                                                           همین، در این جغرافیا..حالا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:21  توسط   |