+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:0 توسط
|
به توصیه ی دوستی و به خاطر پاره ای سو تفاهمات پست قبلی را حذف کردم،اصل آن در آرشیو موجود است.
ـ درمورد جنگ و لزوم عواطف و.. چیزی نمی گویم کافی بود دوستان که ادعا می کنند مطالب مرا می خوانند به پست های قبلی مراجعه کنند و در باره ی لبنان و جنگ بخوانند یا ببینند.
ـ در مورد مذهب و روحانیت هم لا اقل من که جد اندر جدم روحانی و مجتهد بوده اند آنقدر اطلاع یا نوستالژی دارم که با درجه بندی ای کودکانه همه ی روحانیون یا مذهبیون را یکسان نبینم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:42 توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:51 توسط
|
تو خودم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:35 توسط
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 21:36 توسط
|
گزارش عطیه از مراسم سازمان دانش آموختگان(ادوار تحکیم وحدت) برای اکبر محمدی
کمیته ی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر:
مراسم بزرگداشت اکبر محمدی روز جمعه از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر در منزل وی در آمل برگزار خواهد شد، خانواده ی محمدی از همه مردم وآزادیخواهان دعوت کرده اند تا در ان مراسم حضور پیدا کنند.
آدرس: آمل- خيابان امام رضا – كوچه رحيمي – شهرك مرواريد- كوچه شقايق- فرعي 4بلوك 37 منزل محمدي
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:42 توسط
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:7 توسط
|
برای یک هفته تغییر نام دادم
برای زنده بودن همه ی کسانی که می خواهند دنیا به تر باشد
و برای مرگ ترس و تنهایی
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:52 توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:50 توسط
|
من غرق شده ام.مرده شوی دنیا روببره که همه توش همه رو میشناسن.تصور کن ،تو همین اطاق.با همین تخت مشبک بزرگ شناور در آب سایه دار.با آینه ای با قاب حصیری که بالای صندوقی حصیری آویخته بوده و حالا در آب شناور.ور.ور.ور.ور ـمرا می شناسی؟. البته که نه.ال بته.من قرص نخورده ام و نمی شناسمت.مسخره است.غریق نجات مرا بیرون کشید و گفت بالا بیاورم.من هنوز تو ترس آب غوطه ور بودم.سینه ام درد می کرد.و خوب صدای او را نمی شنیدم.صدای خودم را هم:خواهش می کنم... ـمی تونی نفس بکشی؟ ـ نه ،خوا.. ـ ترسیده بودی؟. بیش از آنکه بترسم ..تصور کن!غریزه ی حیات ..یا من نمی دانم آن صدا صدای من آیا بود؟ ولی غرق شدن در اتاق خیلی سخت تر است.تو چند مقاله می خوانی.برای مرد هایی که در طبقه ی هم کف برای مرد هایی در طبقه ی دوم کار می کنند،چند طرح می کشی.و یک قدم به چک نزدیک تر می شوی.بعد پلک هایت را در آب باز می کنی و چون عینک شنا نداری چشمهایت خنک و تار می شوند.تو سعی می کنی که نفس نکشی وسعی می کنی که نفست را از دهانت بیرون بدهی.خیلی آرام.جوری که آب ـ که تا وسط در شیشه ای قفسه ی کتاب بالا رفته آرام قل قل کند و اگر آن جلد دوم کتاب که ضخیم است و اگر در هوا سقوط می کرد می توانست خطر ناک باشد و حالا با ریتمی کند در آب به سمتت فرو می..می..می.. در آب می توان فرو افتاد؟ فرو می غلتد ،چشم داشت می توانست تو را ببیند که کمی بیشتر از مردن حرکت می کنی و به تدریج کمی بیشتر بالا می آیی. یک جلد کتاب ـکه قبلا روی میزتحریری بود که کامپیوتر و جعبه ی راپید ها و شمع ها و رحل نیمه رنگ شده و نیمه ی متنی که باید تا فردا تصحیح شودو مجله ای از تابستان سه سال پیش که مقاله ای در باره ی لوبا لوکوا و بریده ی کوتاه خبری در باره ی شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی که به آثار هنری و مالکیت آنها سخت علاقه دارد در آن چاپ شده ـ در فضایی که تو با چشم های در واقع بسته در آن غرق شده ای بالا می آید و میز را به مقصد پنجره ی سمت راست تخت ترک می کند.کتاب نمی تواند از پنجره ی بسته بگذرد و با قهر روی تو فرو می آید.روی توده ی در هم ملافه . طره های مو، تیره و تار در آب شناور می شوند.تو مرده ای و مرده ات مثل افرادی که به شوق زندگیدن متافیزیک خود را در اختیار کسانی قرار می دهند که فکر می کنند با نیروی چشم ها و انگشت هایشان می توانند بی هیچ تماس جسمانی اجسام و تن ها را چند سانتیمتر از روی زمین بلند کنند ،در آب شناور مانده.
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 23:24 توسط
|
کلی قارچ وفلفل و پنیر پیتزا
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:5 توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:4 توسط
|
چه وقاحتی،چه وقاحتی،.چه وقاحتی که باران مرا خیس می کرد،کلاه پالتو پر از آب بود ومن که او گفته بود میاید از ترس تصادفی که با دروغ مزه مزه اش می کرد بلیط قطار را پس می دادم و بلیطی برای آن شهر می گرفتم.چه وقاحتی،چه وقاحتی که کسی را به خیابان برفی راه دادم که می نمود شاه زاده ای شریف است و در جامه ی شرافت بچه اکی از عوام بود که نمی دانست ـ حتی نمی "دا" نست ـ چه می گوید.چه وقاحتی چه وقاحتی که با خود روا داشتم.گناه از من است.گناه به تمامی از من است.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 17:40 توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:27 توسط
|