من فکر می کردم ماجرای"یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار" یا چیزایی در این مایه ها مثل کمانی که پیر مرد تو شعر می گفت اگه صبر کنیم به رایگان به دست میاریم یه روزی در آینده ی دور وقتی خیلی پیر شدیم اتفاق میافته.یا باید زندگی پر ماجرایی داشت تا درس های خاص گرفت.ولی الان می بینم ـ "می بینم" نه اینکه فکر یا حس کنم ـ که خیلی ساده یا سخت این اتفاق میافته و هر بار کمتر تکون می خوری. الان وقتی کسی صاف تو چشم هام نگاه می کنه و دروغی میگه که میدونه هم من و هم خودش میدونیم که دروغه.دیگه شوکه نمی شم و سعی نمی کنم دلیل منطقی برای رفتارش پیدا کنم.وقتی کسی که بهم می گفت بدون من نمی تونه تحمل کنه چاقو شو تو دنده هام می چرخونه و خیلی ساده میگه اگه بهش باج ندم از رابطه ی عاطفیمون سوءاستفاده میکنه میدونم که این آدم رو به جای اون آدمی که بهم التماس می کرد از مریخ نیاوردن و این فقط یکی از چهره های توامان خودشه.وقتی دوستی که میگه حالش بده زنگ می زنه و میگه میخواد خودکشی کنه و کمک می خواد و براش وقت روانپزشک از یه شهر دیگه می گیرم و میخواد سر یه ساعتی صحبت کنیم و میگه دیگه نمی تونه زنده باشه و سر اون ساعت و تا چهل و هشت ساعت بعد گوشی شو جواب نمی ده و بعد که زنگ زد میگه رفته بوده اطراف شهر با دوستان و :"عزیزم ،نبودم دیگه" منم هفتاد و دو ساعت فکر نمی کنم که "چه آدم بی شعوری بود" یا "آیا واقعا حالش خوبه؟" یه بار فکر کردن به اینکه بی شعور بود و همون وقتی که با بدبختی از روانپزشک گرفتی کافیه.مثلا قبلا رو ابراز کشته مرده گی آدم ها که تو این مملکت بین زن و مرد و همسایه ها و عمه ی خاله ی شوهر عمه ی پدر آدم با هر "فرد"ی جریان داره حساب نمی کردم. الان میدونم رو حس های خودم و ابراز منطقی بودن یا حتی گاهی آدم بودن آدما هم نباید حساب کرد. چقدر این "ب" بدبخت سعی کرد اینو خرفهمم کنه و چه دیر فهمیدم.((:
عصبانی نیستم .تصور کن که ممکن بود دیر تر بفهمم .یه پیر زن نود و چار ساله که روی عصاش اشک می ریزه چون تازه فهمیده کجا و با کیا زندگی کرده.
پی نوشت: حالا که اینا رو گفتم و یکی دو تا از دوستان هم تذکر داده ن که تو وبلاگم بالا میارن. اینم بنویسم که من معمولا وقتی میام اینجا می نویسم که حالم داره به هم می خوره بنا بر این حق دارید که حالتون به هم بخوره . وقتایی که حالتون به هم میخوره راحت صفحه رو ببندید یا اصلا وازش نکنید. کاملا حق دارید منتها من اینجا هر چی همون لحظه به ذهنم بیاد می نویسم و لیدر حزبی هم نیستم که خودم را واسه عقیده ای جر بدم یه عده هم پشت سر من مجبور باشن اینکارو بکنن. اسم تابلوی گوگنم می تونید تو گوگل سرچ کنید ببینید چه ربطی داره به اینجا.اکبر محمدی هم تو زندان به مرگ فجیع مرده و کیه که ندونه جز خواجه حافظ شیراز.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:34 توسط
|
سعی کردم با کفشای پاشنه بلند راه برم
سعی کردم با کفشای پاشنه بلند راه برم
سعی کردم با کفشای پاشنه بلند راه برم
ببخشید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:44 توسط
|
با هزار بدبختی از خواب بیدار شدم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:22 توسط
|
من با یه کاسه بزرگ انگور روی زانوام روی راحتی حصیری چسبیدم به تلویزیون وبه 4funTVگوش میدم و انگور می خورم .بعد از یه ماه مهمون بودن و مهمون داشتن تنها شدیم.منت خدای را عز و جل.
مامان میگه ظرفیت آدم ها متفاوته.من میگم آدم ممکنه بفهمه ایدز داره ممکنه خونشو بریزه تو سس ـ پوووه ـ ممکنه بایه بخت برگشته بخوابه ممکنه هم بره پی درمان و زندگی خودش.این به شخصیت آدما مربوطه. مامان میگه راحت نگو.چه جوری میشه که آدما خودکشی میکنن.میگم اون بهتر از آسیب رسوندن به دیگرانه.مامان میگه اینکه آدم شخصیتشو پیش دیگری داغون کنه هم یه جور خودکشیه.به این فکر کن که یه آدم باید از چه افتضاحی رنج ببره که اینکارو با خودش بکنه. (این روشنفکر شدن مامان به خاطر دو هفته هق هق کردن دیگه فراموش شده ی منه یا اون هم مثل من از بیماری دیر باوری حقارت های بشری رنج می بره؟)بابا میگه خب تو اروپا این مسئله حل شده ست. ـ عجب بابا خب چرا اینجا نباشه؟ :خب اونا دیگه عادت کردن ،اینجا مردم تحریک میشن ـ پدر عزیزم چرا وقتی که شما که نمازت رو میخوندی و دانشگاه تهران هم می رفتی و در معیت همکلاسی ها و اساتید فرانسوی تر و تمیز روزگار میگذروندی مشکلی نبود.سوال اینه اگه مرد ها عادت کنن دیگه تحریک کننده نیست،خب چرا پی در پی نسل های هیز تربیت کنیم و بعد به خاطر وجود این نسل های هیز هی بیشتر نیمی از جمعیت رو تو چادر شب و بقچه بپیچیم و هی نیمه ی دیگه حریص تر و نیمه ی بقچه بندی شده جری تر بشن؟
(: ? mime aziz in ke neveshtan nabood, ha
دیروز فیلما رو گرفته بودم از خیابون رد می شدم که یه تاکسی بگیرم یه ماشینم کند کرده بود و نمی رفت.قبل از اینکه یه لگد محکم به درش بزنم برای پنج صدم ثانیه فکر کردم و یه نگاه به راننده انداختم.بله احتیاط شرط عقله فکرشو بکن همکار سابقم تو کانون چه داستان ها که از وحشی بودنم می تونست برای بچه ها تعریف کنه..
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:21 توسط
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:38 توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:23 توسط
|
به هیچ وجه نمی دونم کی ام
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:58 توسط
|
درد مثل عشقه به دست و پام پیچیده.تو گلو و پیشانیم چنبر زده و مثل درختی تو سرم بالا میره.تب.کاش مرده بودم.بچه که بودم دوستی داشتم که دروغ می گفت،ترس چندش آمیز یک مار روی بالشتان. مسخره ست ولی الان می فهمم وقتی قدیم ها می گفتند: مار تو آستینم پرورده بودم.همان هول وقتی که می فهمی موجودی که در گرمایت شریک بود همان موجودیست که زهرش خونت را داغ کرده بازو ها و پیشانیت را داغ کرده.و دیگر حس هات کار نمی کنند. همه را سرد می بینی. و دنیا کثیف است.و زنگ می زنی به محل کارت و می گویی دیگر نمی توانم با شما همکاری کنم و روی پروژه ای کوچک جان می کنی برای کمی پول زودتر.و دنیا کثیف و چرک است .همه ی شیشه ها کثیف شده اند. و خدایا.خدایا. اگر بودی این کثافت زار کجای خلقتت پا گرفت که ندیدیش
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:37 توسط
|
در خونم ترس رقیق
در خونم آب آهک و زرنیخ
در خونم سه هزار سال فریاد می کشد
بخواب بخواب از بیداری نگو
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:15 توسط
|
بعد از ظهر همه خوابیدند.تو راحتی حصیری فرورفته بودم.گمانم اخم کرده ام.گمانم بند لباس روی شانه ام لغزیده.گمانم پام را رو پای دیگرم انداخته ام.ژست قدیمی فکر کردن.بابا که می گذشت خشکش زد:فکر می کنی! ـآره! :به چی؟! ـ به همه چی بابا
نه بابا .به همه چی فکر نمی کنم.به ناتوانی ام در مقابل جهانی فکر می کنم که باهاش مثل یک رویا طرف شده ام و کابوسی بزرگ است.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:17 توسط
|
do u remember khavaran?do u remember any thing
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:34 توسط
|