من با یه کاسه بزرگ انگور روی زانوام روی راحتی حصیری چسبیدم به تلویزیون وبه 4funTVگوش میدم و انگور می خورم .بعد از یه ماه مهمون بودن و مهمون داشتن تنها شدیم.منت خدای را عز و جل.
مامان میگه ظرفیت آدم ها متفاوته.من میگم آدم ممکنه بفهمه ایدز داره ممکنه خونشو بریزه تو سس ـ پوووه ـ ممکنه بایه بخت برگشته بخوابه ممکنه هم بره پی درمان و زندگی خودش.این به شخصیت آدما مربوطه. مامان میگه راحت نگو.چه جوری میشه که آدما خودکشی میکنن.میگم اون بهتر از آسیب رسوندن به دیگرانه.مامان میگه اینکه آدم شخصیتشو پیش دیگری داغون کنه هم یه جور خودکشیه.به این فکر کن که یه آدم باید از چه افتضاحی رنج ببره که اینکارو با خودش بکنه. (این روشنفکر شدن مامان به خاطر دو هفته هق هق کردن دیگه فراموش شده ی منه یا اون هم مثل من از بیماری دیر باوری حقارت های بشری رنج می بره؟)بابا میگه خب تو اروپا این مسئله حل شده ست. ـ عجب بابا خب چرا اینجا نباشه؟ :خب اونا دیگه عادت کردن ،اینجا مردم تحریک میشن ـ پدر عزیزم چرا وقتی که شما که نمازت رو میخوندی و دانشگاه تهران هم می رفتی و در معیت همکلاسی ها و اساتید فرانسوی تر و تمیز روزگار میگذروندی مشکلی نبود.سوال اینه اگه مرد ها عادت کنن دیگه تحریک کننده نیست،خب چرا پی در پی نسل های هیز تربیت کنیم و بعد به خاطر وجود این نسل های هیز هی بیشتر نیمی از جمعیت رو تو چادر شب و بقچه بپیچیم و هی نیمه ی دیگه حریص تر و نیمه ی بقچه بندی شده جری تر بشن؟
(: ? mime aziz in ke neveshtan nabood, ha
دیروز فیلما رو گرفته بودم از خیابون رد می شدم که یه تاکسی بگیرم یه ماشینم کند کرده بود و نمی رفت.قبل از اینکه یه لگد محکم به درش بزنم برای پنج صدم ثانیه فکر کردم و یه نگاه به راننده انداختم.بله احتیاط شرط عقله فکرشو بکن همکار سابقم تو کانون چه داستان ها که از وحشی بودنم می تونست برای بچه ها تعریف کنه..