تبليغاتX
آواز بلند

آواز بلند

ادوارنیوز: مهندس سید علی اکبرموسوی (خوئینی) نماینده مردم تهران در دوره ششم مجلس و دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوارتحکیم وحدت) از بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در اوین آزاد شد.

به گزارش روابط عمومی سازمان دانش آموختگان ایران، زهره اسلامیان همسر مهندس موسوی خوئینی با اعلام این خبر گفت : همسرم سرانجام پس از 130 روز بازداشت غیرموجه، شامگاه شنبه 29/7/85 با قرار وثیقه یکصد و پنجاه میلیون تومانی و بهمراه یک کفالت معادل آن آزاد شد.

همچنین مهندس علی اکبر موسوی خوئینی ساعاتی پس از آزادی در اظهارات کوتاهی ضمن رد مجدد کلیه اتهامات منسوب به خود ، اظهار داشت : بازداشتم را تاوان فعالیت های مفید و موثر خود در دوران نمایندگی مردم تهران و جنبش دانشجویی در مجلس ششم، پی گیری امور زندانیان وبازداشتگاه های غیرقانونی، نقد عملکرد صاحبان مقام و قدرت و ایفای مسئولیت در سازمان ادوارتحکیم وحدت به ویژه نقد عملکرد دولت نهم در مدیریت پرونده هسته ای و ... می دانم.

دبیرکل سازمان ادوارتحکیم وحدت در ادامه گفت : لازم می دانم از کلیه اشحاص حقیقی و حقوقی از جمله همه احزاب و تشکل ها، عزیزان و فعالان سیاسی – اجتماعی ، جامعه تخصصی و دانشگاهی و بویژه سازمان متبوع خود ، جنبش دانشجویی و در راس آن دفتر تحکیم وحدت و وکلای گرامیم (سرکار خانم شیرین عبادی ، آقایان دکتر محمد شریف و دکترعبدالفتاح سلطانی) که به انحاء مختلف در دفاع از حقوق شهروندی و آزادی اینجانب تلاش نموده اند، قدردانی و سپاسگزاری نمایم.
ادوارنیوز: مهندس سید علی اکبرموسوی (خوئینی) نماینده مردم تهران در دوره ششم مجلس و دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوارتحکیم وحدت) از بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در اوین آزاد شد.

به گزارش روابط عمومی سازمان دانش آموختگان ایران، زهره اسلامیان همسر مهندس موسوی خوئینی با اعلام این خبر گفت : همسرم سرانجام پس از 130 روز بازداشت غیرموجه، شامگاه شنبه 29/7/85 با قرار وثیقه یکصد و پنجاه میلیون تومانی و بهمراه یک کفالت معادل آن آزاد شد.

همچنین مهندس علی اکبر موسوی خوئینی ساعاتی پس از آزادی در اظهارات کوتاهی ضمن رد مجدد کلیه اتهامات منسوب به خود ، اظهار داشت : بازداشتم را تاوان فعالیت های مفید و موثر خود در دوران نمایندگی مردم تهران و جنبش دانشجویی در مجلس ششم، پی گیری امور زندانیان وبازداشتگاه های غیرقانونی، نقد عملکرد صاحبان مقام و قدرت و ایفای مسئولیت در سازمان ادوارتحکیم وحدت به ویژه نقد عملکرد دولت نهم در مدیریت پرونده هسته ای و ... می دانم.

دبیرکل سازمان ادوارتحکیم وحدت در ادامه گفت : لازم می دانم از کلیه اشحاص حقیقی و حقوقی از جمله همه احزاب و تشکل ها، عزیزان و فعالان سیاسی – اجتماعی ، جامعه تخصصی و دانشگاهی و بویژه سازمان متبوع خود ، جنبش دانشجویی و در راس آن دفتر تحکیم وحدت و وکلای گرامیم (سرکار خانم شیرین عبادی ، آقایان دکتر محمد شریف و دکترعبدالفتاح سلطانی) که به انحاء مختلف در دفاع از حقوق شهروندی و آزادی اینجانب تلاش نموده اند، قدردانی و سپاسگزاری نمایم.

موسوی خوئینی افزود: با توجه به رد اتهامات غیر موجه که عمدتا مربوط به ایفای وظایف دوران نمایندگی و فعالیت های قانونی پس از آن بوده ، امیدوارم قضاتی منصف حکم منع تعقیب و برائت اینجانب را صادر نمایند.

وی خاطرنشان کرد: انشاا... همچنان فعالیت هایم درعرصه های اجتماعی ، حقوق بشری و سیاسی بر مدار قانون و با مشی مسالمت آمیز و مدنی در چارچوب استراتژی های عقل جمعی در سازمان ادوارتحکیم وحدت در کنار فعالیت های تخصصی و حرفه ای ام ادامه خواهد یافت .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 13:14  توسط   | 

  کمپیون آزادی  کیانوش سنجری 

یه کمی زیادی عکسینه ولی باید کاری کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:16  توسط   | 

 

قرار    بود..

روزگار شرقی   ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 19:15  توسط  

خواب دیدم به کتابفروشی ای با کتاب های دست دوم یا کمی قدیمی رفته م مرد فروشنده میان سال ـ مسنی گیج و ویج می نمود.کلی روایت از الاغانی .مقاله ای از "ر" .ویترین را نگاه کردم ."ر" نمی تونست ربطی به الاغانی داشته باشه،درسته یکی از آن نیم مقاله نیم بازی های زبانی  روی جلد آبی زنگاری کهنه.انگار همه ی نشر در زمان کتاب جمعه متوقف شده .ترجمه های قدیمی و دشوار ولی کامل از الاغانی. یک کتاب خیلی بزرگ.مرد گفت فقط بیست هزار.تکان خوردم.مرد رفت.دستیارش دختری بود که نقاشی دیواریش مخلوط سبک چینی بودایی و چینی مائوئیستی خودش را به شکل کودکی در آغوش استادش تصویر می کرد.باید اصلاح کنم.درست مثل عیسی که در آغوش مریم به ما نگاه می کند ولی کودکیی در آغوش راهب بودایی ست و به جدیت عکس های حکومتی سبک مائو.دختر با قلم مو گردن کودک را با رنگ های لطیف می پوشاند بریده ی نور روی گردن خودش.کتاب بزرگ.افسانه های قدیمی. ورقه های پوستی بلند تر از  من.نقش هر صفحه ..این کتاب خیلی گرانتر از اینهاست."ر" مرا به شام دعوت کرد.بعد روی تختی وسط کتابفروشی خوابید.دختر سعی می کرد صدای کتاب را بشنود.من تو ورقه ها غرق بودم."ر" روی تخت پیش خزید.سینه اش زنانه بود.من تو آغوشم ظرفی شیر دلمه بسته داشتم که کم کم می بست و باید به نوزاد انسان تبدیل می شد.دادمش به مادرش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:39  توسط   | 

من دو تا جیب می خوام.یا یه شونه

راپیدم مدام خشک می شه.دلم نمی خواد کمیک استریپ کار کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 20:26  توسط  

گاهی فکر می کنم اتفاقی که همین الان دارد می افتد چقدر به درد صحنه ای از یک فیلم یا کتاب بودن می خورد.همین اتفاق که در واقعیت محض ممکن شده در یک فیلم چقدر اغراق آمیز به نظر خواهد آمد؟

روی داشبورد تاکسی  اسکلتی با کلاه سیلندر اسکلتی با سر بند تور را بغل کرده بود،فقط استخوان ،کلاه و تور، وبا این وجود زبان اسکلت با کلاه روی دندانهای اسکلت تور دار می چرخید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:30  توسط   | 

درد دارم.جسمی.فیزیکال.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 8:42  توسط   | 

فکر می کنم زمستون هشتاد و سه بود.مجبورم کرده بودن واسه روز تولدم تو رستوران ع بهشون شام بدم. واسه سوپرایز و خوشحال کردنم دو تا از پسرای هم کلاسیمو دعوت کرده بودن که آخرین پسرای همکلاسی ای تو دنیا بودن که ممکن بود به عقل جن برسه حضورشون باعث خوشحالی کسی میشه: یه ویولونیست  تپل کم حرف  ،یه عشق طراحی اتومبیل دیلاق ،هیچ کدومشون تا حالا به طرز شایسته ای از طرف هیچ دختری جایی دعوت نشده بودن.در واقع  دیلاق وقتی ترمای اول بودیم تو یه سفر بیست و هفت ساعته به جای شام و ناهار  و ۰۰۰ با دیجستیو و چایی پذیرایی از منو به بهترین وجه به عهده گرفته بود..باقی عناصر ذکوری که داشنیم و قرار بود بر گرمی محفل بیفزایند(فکر کنم برای مردا جالب باشه که زنها هم همونقدر  ابزاری ازشون استفاده می کنن) یکی ز بود و یکی هم  همکلاسی هیز و ویز دو تا مریم.دختر ها هم سر جمع غیر از من چار نفر بودند. همه قبلا هدیه هاشونو داده بودن. و همکلاسی های دلربا هم دو شاخه میخک صورتی و قرمز آورده بودن که با سخاوت با اکلیل فراوان زینت یافته بود.((:

راستش می خواستم بگم که چی شد که بار اول مردم.ولی دلم نمیاد خنده مو قطع کنم

پی نوشت : محمد رضا رهگذر یا سرشار یا همونی که قصه ی ظهر جمعه تعریف می کرد و تو کتابش :صمد بهرنگی آنگونه که بود،پنبه ی ماهی سیاه کوجولو و هر چی فکرشو بکنید رو زده بود فرمود که نجیب محفوظ خیلی مبتدیه و اهدا نشدن نوبل، بهتر از اهداي آن به مخالف جمهوري اسلامي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 16:45  توسط   | 

یه اتاق پذیرایی بزرگ داشتیم که با یه در کشویی قهوه ای از وسط نصف می شد یه طرف در مبل ها و میز و عسلیا بودن  یه طرفش پشتی ها و قالی بزرگ سفید و آبی.مامان رفته بود سوریه.من هشت سالم بود، مخملک گرفته بودم و کنار بابا می خوابیدم.اون یه چیزایی در باره ی ابن عربی می خوند و من یه کتاب عجیب و غریب پر از افسانه های قرون وسطایی .یه پری با موهای نقره ای بلند.یه کرم تو یه سیب آتشین که یه دختر دوزنده می دیدش و پیشگویی های هولناک می کرد. خاله م برام سوپ درست کرده بود و سهیل دلمو می سوزوند که نمی تونم سیب زمینی سرخ کرده بخورم.قاشق ها زن بودند و چنگال ها مرد.مکه مرد بود و سوریه زن.مامان از سوریه یه آدم آهنی سیاه واسه م آورد که اسمشو گذاشتیم بلک من.تو شکمش یه مونیتور داشت که هر بار پرواز یه سفینه از سطح زمینو سبز و گنگ نشون می داد. ریاضیامو آخر شب حل می کردم.حس می کنم افسرد گی ام از مزمن بودن گذشته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:46  توسط   | 

سلام

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 5:52  توسط   | 

 

توضیحات در خواستی:

۱ از سیاست متنفرم

 من پول نداشته باشم ،از ننه م قهر کنم، و یا کسی تو زندان بمیره ،دچار تهوع میشم و می نویسم( مشکل گوارشی دارم) پس اولویت و انتخابی در کار نیست.من به همه ی چیزای اطرافم رفلکس نشون می دم مث باقی دلپیچه گرفته ها.

۲اگه اینجانب خلاصه بنویسد معنیش این نیست که اینجانب اعمال قبیحه مرتکب شده است و در پرده سخن می گوید

 این ادبیات فخیمه ی فارسی هم کار دست آدم میده.بس که طی قرن ها یک چیزی نوشته اند و منظورشون یک چیز دیگه بوده .دوستان نگران نباشید پست قبلی به این معنا نیست که من به منجلاب تباهی سقوط کرده ام و در یک قدمی مرگ توبه می کنم.

                         

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 4:45  توسط   | 

ع عزیز

قرار بود برای تان نامه بنویسم

فکر کردم اینجا بیشتر هوای کلماتم را خواهم داشت،یا با حوصله تر

خب، : "چی شده"؟

اتفاقی که افتاده جدا از اتفاق قدیمی سست و بی هوده و طفیلی بودنم ،اینست که به طرز بدی به اشتباهاتم پی می برم.

طی یک سال گذشته من افتضاح ترین رفتاری که بتوان تصور کرد را داشته ام.خیلی خودم را به خاطر آن سرزنش نمی کنم.عملا آدم بالغی نبوده ام.حالا هم به کمی از آن بلوغ با زور مشت و لگد زندگیم رسیده ام.

ولی شرم و درد دارم به هر حال.متاسفانه قبول اینکه همه ی این اشتباهات را من کرده ام برایم هنوز دشوار است.متاسفاته هنوز تقریبا هر شب خواب می بینم .و خودم را به نحو غیر قابل جبرانی در حال کلنجار رفتن با اشتباهاتم می بینم.

ع عزیز

متاسفانه اینجا هم نتوانستم هوا و حوصله ی کلمه ها را داشته باشم.برای صحبت کردن در باره ی آن هنوز زیادی ضعیفم. به قول دوستی : بیا فاصله بگیریم و از دور تر نگاهش کنیم(الان ب می خندد). ع عزیز ،سعی می کنم برایتان یک نامه ی واقعی بنویسم

                                        احترام و سپاس زیاد مرا بپذیرید

                                                              مهر ۸۵.م

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:17  توسط   | 

میرچا الیاده گفت همه اش همان "آشنا سازی"ها

کتاب های دست دوم افسانه ای.اگر من به تو بگویم که لبه ی پل سیمانی جوری ایستادم که کامیون ها و اتوبوس هایی که به سرعت می آمدند درست از زیر پام بگذرند.و بعد یاد خوابم در باره ی سقوط افتادم.وبعد یک تاکسی گرفتم و در راه تصادفی دیدم که حوض خون روی آسفالت جلوی پیکان قدیمی.و ناخودآگاه چشم هام را پوشاندم. و بعد که این حرکت غریزی را حس کردم فکر کردم چرا با مرگ کنار نیامده ایم

چون خون "رشحه ی حیاتی "ست که از تن موجود زنده می رود و بعد ناگهان خالی ست. و تو خنده ها ،صدا و فکر هاش را از دست داده ای.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:28  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:43  توسط   | 

دیروز با یک لوله ی بزرگ مقوا و کوله پشتی سنگین  منتظر تاکسی بودم.زن تقریبا جوان چادری ای مدام به پسر دانشجوی نحیفی نزدیک می شد با فریاد چیزی میگفت و کمی فاصله می گرفت و دوباره.

از دور هر تصوری ممکن بود بکنی:نامزدن و دعواشون شده.پسره حرکت زننده ای کرده و دختره داره باهاش یکی به دو میکنه.

ولی وقتی پسره با ترس و خنده های هیستریک رفت  اونور خیابون پیش دوستاش و زن وسط خیابون سعی کرد برقصه و رفت جلوی ماشینا دیگه جای شک نبود که حالش خوب نیست.تلو تلو می خورد و گاهی سعی میکرد تاکسی بگیره.هر چی هم  نزدیک تر میومد تصویرش واضح تر می شد: شاید سی و پنج شش ساله بود.با مانتو و مقنعه و چادر مرتب.کیف بزرگ  مثل کیف هایی که پر جزوه ن.تیپ مرتب مذهبی دانشجویی.خشن به نظر میومد.تو او ن شرایط به نظر میومد هر کاری کنه.بلا خره مجبور شده م بگیرمش.

: یه لحظه بشین.

ـ نمی خوام . مستم.مست

صورتش اصلاح نشده.موهای پشت لبش.

: واسه همین می گم بشین . آبلیمو میخوای؟

ـآره.آره آبلیمو خوبه.ولی نه.خودم پیدا می کنم.عرق میخوام .عرق

سعی میکنه "عرق"و با لهجه ی عامیانه ی  الواتی خراسان بگه

ولی بهش نمیاد مست باشه.

ـ تو برو خودم میتونم گیر بیارم

 ماشین ها به سرعت از جلوش می پیچن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:34  توسط   | 

آقایون،خانوما

خواهران،برادران

اینقدر این قضیه ی کبرا رحمانپور و انوشه انصاریو با هم فالوده بستنی نکنید.

جدا از اینکه انوشه کیه و چی میگه و کبری نیز به هم چنین،باید توجه داشت که کبری رحمانپور رو انوشه انصاری به این شرایط نرسونده: فقر،فقر فرهنگی جامعه،شرایط بد.توی اون هم  خود کبرا،خونواده ش، کسانی که دستی بر آتش فقر مملکت دارند،و هزار چیز دیگه دخیله.

حالا اگه انوشه خانوم ـکه حالا به هر ترتیبی هست این پولو داره(همه مون انگار از زیر دست کا گ ب بیرون اومدیم با این قضاوت های مالی مون)ـ با پولش هزار تا کار دیگه میکرد که هزاران زن و مرد پولدار ایرانی و هر جای دیگری میکنند،دیگه چون تو چشم نبود بیانیه هم واسه ش نمی خوندیم؟

واسه کمک به کبری اینجا رو کلیک کنید: http://www.save-kobra.blogfa.com. واسه بقیه شون که دور و برمونن چه خواهیم کرد؟

حالا ما مرده ی این بیست بیست و پنج میلیون دلار پول این سفر که نیستیم که: 

 اون وقتایی که نشستیم نفتمونو قلپ قلپ نوش جان کنن

 و ما هم  واسه شون عشوه های نجیبانه بیایم

باید فکر فقر و بدبختی هزاران نفر امثال کبری رو می کردیم.

 

در اینجا نگارنده که زر زیادی میزد و راهکاری هم نداشت و امیدی هم نداشت خفه شد.

ومن الله توفیق

پی نوشت ۱: بند 209

پی نوشت ۲:اینروز ها جور بدی یاد ستاره های زرد به زور دوخته شده رو لباس یهودی ها میفتم تو آلمان نازی.شما دانشجو های ستاره دارو دیدید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:50  توسط   | 

عجیبه که من هنوز درد دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 10:30  توسط   | 

 wow i can't read it.. is that arabic?or persian?i can not, but how i like this " ahmadi nejad" my indian friend said me.

_ but moshe, this picture is not about president

: really.mmm it's looked like  your president, so i cant read your blog

_well, i will write to u

: when ?

_tonight

but moshe, tonight i am going to write about  "anooshe ansary"_the woman who is intersting to_ you and another woman kobra", both of them are iranian  , are female",

but they are different

one of them go to spase because childhood dreams, that's beauty, and one of them is a prisoner because she she killed her old husband's mother

ادامه داره

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:40  توسط   | 

                                       .
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:10  توسط   |