تبليغاتX
آواز بلند

آواز بلند

 

                    

http://meydaan.com/news.aspx?nid=394

http://yardabestani-1.blogfa.com/post-52.aspx

فعلا هم که به تعویق افتاد که برن جایی که  جنایت اتفاق افتاده سنگسار شن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:37  توسط   | 

با ترجمه ی اسد الله طاهری انتشارات شباویز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:12  توسط   | 

یه طاقه یخ،یه بطری آب، یه بوسه ی بی هوا تو خواب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:40  توسط   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:20  توسط   | 

"امپراطور هایی وجود داشته اند که وقت مردن از سربازان می خواستند زیر بازوهاشان را بگیرند تا به پا خیزند و ایستاده بمیرند"

من بر عکس حتما در لحظه ی آخر :)

 

 

ولی خب جدا از این.. یه کمی از دیوونگی این چند روزم واسه دیدن شوهر خاله م "ح"  تو رختخواب بود

بر که گشتم خونه نتونستم برم بالا رو کاناپه ی مادر بزرگم درست به سبک اون دراز کشیدم و به این فکر کردم که چقدر در مقابل مرگ تنهاییم.چطور باید با تجربه ش تنهای تنها رو برو بشیم.چقدر در لحظه های آخر یا لحظه هایی که فکر می کنن آخره می ترسن آدم ها.آه

به مرگ نه به خاطر  فکر همیشگی: بریده گی ناگهانی  که به خاطر تصویر "ح"ی عزیز که می ترسه فکر کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:23  توسط   | 


Rain

Those years made me a destitute child
I swam across the swamps and ran through the wild
the grass, everywhere I slept, went dry and dead
fields in the vicinity yielded no bread

.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:59  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:28  توسط   | 

                                  

چه خوب که "ب" زنده ست

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:14  توسط   | 

 

از وبلاگ این دختره زیتون لعنت الله علیها :

"روز بعد از انتخابات بود. از جلوی دانشگاه تهران رد می‌شدم. در هره‌ی پایین میله‌های سبز دانشگاه هر دوسه‌متر یه تراکت انتخاباتی احمدی‌نژاد رو چسبونده بودن. همون که عکس رجایی روشه که داره بامحبت با پیرمردی صحبت می‌‌کنه و درست پایینش عکس احمدی‌نژاده که داره با یه پیرزن با محبت حرف می‌زنه.
خانمی چادری رو دیدم که روی یکی از عکس‌ها دولا شده و انگشتش روی یکی از عکس‌هاست.
صورتش با چادر پوشیده بود. با کنجکاوی راهمو به سمتش کج کردم. فکر کردم داره قربون صدقه‌ی احمدی‌نژاد می‌ره. یعنی این‌طور به نظر میومد. سرم درد می‌کرد متلکی بهش بندازم. بس که از انتخاب احمدی‌نژاد پکر بودم!
رفتم کنارش و با فضولی سرمو دو‌لا کردم روی عکس...
صدای زن از لای دندون‌هاش میومد...
به صورتش نگاه کردم . چشم و ابروی مشکی قشنگی داشت. سی و پنج‌ساله به نظر میومد و جای یکی از دکمه‌های مانتوش که از زیر چادر معلوم بود، سنجاق قفلی وصل بود. از ساک دستش اینطور احساس کردم جایی کارگری می‌کنه. مجسم کردم اگر کمی به خودش رسیده بود و لباس خوبی تنش بود از هنرپیشه‌ها هم خوشگل‌تر بود.
منو نگاه کرد. چشماش سرخ و پر از اشک بود. باز هم فکر کردم از ذوق انتخاب احمدی‌نژاد خوشحاله.
داشت چیزی می‌گفت. صداش از لای دندوناش میومد. حرف "سین"ش از همه حروف غلیظ‌تر بود.
چی می‌گفت؟ چرا دندوناش کلید شده بود؟
به فکرم رسید بگم کمکی از دستم برمیاد؟
به عکس احمدی‌نژاد اشاره کرد. با غیظ و بغض هر چه تمام‌تر از لای دندوناش می‌گفت:
- کثافت... کثافت... کثافت...
به عکس رجایی اشاره کرد.
- کثافت می‌خواد خودشو با رجایی مقایسه کنه... و زد زیر گریه!

تا چند روز بی‌اختیار این "کثافت" گفتن غلیظ از لای دندوناش رو تمرین می‌کردم.
شب موقع خواب( بعد به سی‌با نگاه می‌کردم که نکنه شنیده باشه و فکر کنه با اونم)...
روزها هر وقت بیکار می‌شدم این کلمه مثل پتک بر سرم می‌‌کوبید. من تابه‌حال به هیچکس این‌همه کینه نداشتم که این‌جوری "کثافت"رو از لای دندون بگم. به سوز دل اون زن فکر می‌کردم.

گذشت و گذشت تا اینکه این وقایع اخیر بگیر بگیر شروع شد.
هر وقت عکسی از تحقیر مردان مملکتم رو با آفتابه‌ای برگردن و چماقی برسر دیدم این "کثافت" لای دندونی رو با غیظ و بغض بی‌اختیار گفتم!
هر وقت زنی با لباسی معمولی (که تازه همین حدش زوریه) دیدم که مورد خطاب و عتاب و توهین مأمورین قرار می‌گیره باز این کلمه به زبونم اومد. "

 

از وبلاگ تحقیقات فلسفی :

 

آیا ما لیبرال هستیم ؟

 

آیا ما لیبرال هستیم ؟ این سئوالی است که اگر از روشنفکران و قشر تحصیلکرده جامعه ایران و یا بصورت کلی آنهایی که خود را مدرن مسلک می دانند پرسیده شود می توان با جرأت گفت که اکثریت غریب به اتفاق آنها پاسخی مثبت به آن خواهند داد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط  

 

 

" قلبی که برای این جهان می تپید در وجود من تقریبا از حرکت باز ایستاده است. " 

                                                                             پل کله، یادداشتها،۱۹۱۵

مقاله ای از هربرت رید،رمانتیسیسم سرد این سبک،پووه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:40  توسط   | 

پدر و مادرم با اصرار منو از خواب بلند کردن که بهم غذای گرم بدن .غذای گرمشون سبزی پلوی سرد از آب در اومد با مرغ سرخ شده ای که نمی دونستن چه جوری تموم شده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 18:7  توسط   |