http://meydaan.com/news.aspx?nid=394
http://yardabestani-1.blogfa.com/post-52.aspx
فعلا هم که به تعویق افتاد که برن جایی که جنایت اتفاق افتاده سنگسار شن
http://meydaan.com/news.aspx?nid=394
http://yardabestani-1.blogfa.com/post-52.aspx
فعلا هم که به تعویق افتاد که برن جایی که جنایت اتفاق افتاده سنگسار شن
با ترجمه ی اسد الله طاهری انتشارات شباویز
من بر عکس حتما در لحظه ی آخر :)
ولی خب جدا از این.. یه کمی از دیوونگی این چند روزم واسه دیدن شوهر خاله م "ح" تو رختخواب بود
بر که گشتم خونه نتونستم برم بالا رو کاناپه ی مادر بزرگم درست به سبک اون دراز کشیدم و به این فکر کردم که چقدر در مقابل مرگ تنهاییم.چطور باید با تجربه ش تنهای تنها رو برو بشیم.چقدر در لحظه های آخر یا لحظه هایی که فکر می کنن آخره می ترسن آدم ها.آه
به مرگ نه به خاطر فکر همیشگی: بریده گی ناگهانی که به خاطر تصویر "ح"ی عزیز که می ترسه فکر کردم.
از وبلاگ این دختره زیتون لعنت الله علیها :
"روز بعد از انتخابات بود. از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. در هرهی پایین میلههای سبز دانشگاه هر دوسهمتر یه تراکت انتخاباتی احمدینژاد رو چسبونده بودن. همون که عکس رجایی روشه که داره بامحبت با پیرمردی صحبت میکنه و درست پایینش عکس احمدینژاده که داره با یه پیرزن با محبت حرف میزنه.
خانمی چادری رو دیدم که روی یکی از عکسها دولا شده و انگشتش روی یکی از عکسهاست.
صورتش با چادر پوشیده بود. با کنجکاوی راهمو به سمتش کج کردم. فکر کردم داره قربون صدقهی احمدینژاد میره. یعنی اینطور به نظر میومد. سرم درد میکرد متلکی بهش بندازم. بس که از انتخاب احمدینژاد پکر بودم!
رفتم کنارش و با فضولی سرمو دولا کردم روی عکس...
صدای زن از لای دندونهاش میومد...
به صورتش نگاه کردم . چشم و ابروی مشکی قشنگی داشت. سی و پنجساله به نظر میومد و جای یکی از دکمههای مانتوش که از زیر چادر معلوم بود، سنجاق قفلی وصل بود. از ساک دستش اینطور احساس کردم جایی کارگری میکنه. مجسم کردم اگر کمی به خودش رسیده بود و لباس خوبی تنش بود از هنرپیشهها هم خوشگلتر بود.
منو نگاه کرد. چشماش سرخ و پر از اشک بود. باز هم فکر کردم از ذوق انتخاب احمدینژاد خوشحاله.
داشت چیزی میگفت. صداش از لای دندوناش میومد. حرف "سین"ش از همه حروف غلیظتر بود.
چی میگفت؟ چرا دندوناش کلید شده بود؟
به فکرم رسید بگم کمکی از دستم برمیاد؟
به عکس احمدینژاد اشاره کرد. با غیظ و بغض هر چه تمامتر از لای دندوناش میگفت:
- کثافت... کثافت... کثافت...
به عکس رجایی اشاره کرد.
- کثافت میخواد خودشو با رجایی مقایسه کنه... و زد زیر گریه!
تا چند روز بیاختیار این "کثافت" گفتن غلیظ از لای دندوناش رو تمرین میکردم.
شب موقع خواب( بعد به سیبا نگاه میکردم که نکنه شنیده باشه و فکر کنه با اونم)...
روزها هر وقت بیکار میشدم این کلمه مثل پتک بر سرم میکوبید. من تابهحال به هیچکس اینهمه کینه نداشتم که اینجوری "کثافت"رو از لای دندون بگم. به سوز دل اون زن فکر میکردم.
گذشت و گذشت تا اینکه این وقایع اخیر بگیر بگیر شروع شد.
هر وقت عکسی از تحقیر مردان مملکتم رو با آفتابهای برگردن و چماقی برسر دیدم این "کثافت" لای دندونی رو با غیظ و بغض بیاختیار گفتم!
هر وقت زنی با لباسی معمولی (که تازه همین حدش زوریه) دیدم که مورد خطاب و عتاب و توهین مأمورین قرار میگیره باز این کلمه به زبونم اومد. "
از وبلاگ تحقیقات فلسفی :
آیا ما لیبرال هستیم ؟
آیا ما لیبرال هستیم ؟ این سئوالی است که اگر از روشنفکران و قشر تحصیلکرده جامعه ایران و یا بصورت کلی آنهایی که خود را مدرن مسلک می دانند پرسیده شود می توان با جرأت گفت که اکثریت غریب به اتفاق آنها پاسخی مثبت به آن خواهند داد.
" قلبی که برای این جهان می تپید در وجود من تقریبا از حرکت باز ایستاده است. "
پل کله، یادداشتها،۱۹۱۵
مقاله ای از هربرت رید،رمانتیسیسم سرد این سبک،پووه