تبليغاتX
آواز بلند
سکوت علامت کودتاست
 

                         " ای دوستان من، دوستی نیست"

                                                             ارسطو

مدتیه به رساله ی دیالکتیک تنهایی اکتاویو پاز فکر می کنم. ولی هنوز نمی تونم فکرمو دقیق بنویسم.مرز های دوست داشتن کجاست. یه مقاله از

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط   | 

                        

                         

                                       عزیزم،

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:6  توسط   | 

وقتی بچه بودم کپی پرتره های لویتان،ونگوگ،و گوگنو به دیوار اتاقم زده بودم اولین نقاشایی که کاراشونو میشناختم.به این فکر می کردم که روزی نقاشای زیادی خواهم شناخت و دیوار ها پر می شن و سبک خودمو خواهم داشت

اونقدر انتخاب های زیادی بود که گیج می شدی.پاییز طلایی لویتان با آبرنگ سخت و خشک ، نارنجی های تند مثل گوگن روی مقوای صحافی با رنگ روغن ایرانی،مثل رویای ون گوگ با پول دیگران ورقه های ضخیم رنگ گذاشتن. ویلیام ترنرو به خاطر یک داستان تو کیهان بچه ها دوست داشتم و به خاطر اون داستان تابلوش پشت سری کتابای انتشارات بهارو هم دوست داشتم.بعد ها زن گریان پیکاسو می ترسوندم.دو خواهر یاد خودم و ن مینداختم.کارای محمود سعیدو دوست داشتم.این انتزاع نیمه هولناک. حرف های کاندینسکی رو بیشتر از تابلو هاش دوست داشتم.ورمیر زیبا و خونگی بود.رامبراند زیادی سیر و اروپایی

من هر گز نقاش نشدم. هر گز اونقدر که ساعت ها کارهای اون سه تا اولی رو نگاه کردم دیگرانو نشناختم.خیلیا رو هر گز نشناختم.

انتخاب های خیلی زیادی بود مثل ویولونیست هرمان هسه با موسیقی به آسمون رفتن.مثل دوستش کوه شدن. مثل  فیلسوف هایی که مهرداد مهرین تو دائره المعارف دوجلدیش کتاب مقدس اون روزهام شرح داده بود زندگی کردن.دانشمند بی نظیری شدن.کشف درمان ها. درمانگر شدن به سبک جادوگرهای کاستاندا.رفتن به حوزه ی علمیه و دانشمند علوم دینی شده و طرح تئوری های جدید و روشنفکرانه ی دینی.بین الحاد محض و ایمان محض پرسه زدن.پرسه زدن بین نوشتن به سبک آسترید لیند گرن و هسه :))

انتخاب های زیادی بود. می خواستم مثل برگمن و تارکوفسکی و پاراجانف زندگی کنم.! می خواستم به یک زندانی سیاسی فراری پناه بدم. تو جنگی شریف مبارزه کنم. به یونان عهد خدایان برگردم ،پیرهن های بلند بپوشم. مثل راستوف های تولستوی زندگی کنم. تو دکتر ژیواگو بمیرم.پووه

وقتی چارده ساله بودم دعا می کردم: خدایا بی هیچ واسطه ای به تو برسم.

وقتی پونزده ساله بودم یه استاد می خواستم.

به تدریج از عذاب وجدان های گاه و بیگاه برای نخوندن  نماز هایی که از نه سالگی با زانوهای خراشیده و میل به دزد دریایی شدن بهم واجب شده بود گذشتم

امروز خاله م ازم پرسید تو به خدا اعتقاد نداری؟

 

.در باره ی درد توضیح بده ای یهوه صبایوت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:35  توسط   |