|
گذشت از سالها در حصر
|
شدم مثل اون وقتايي كه آدم راه مي ره و كار مي كنه ولي انگار گوشاش زير آبه.دلم يه جرعه نوشابه ي سون آپ مانند سبز بد مزه ايو مي خواد كه تو سالهاي دهه ي شصت تو ساندويچ فروشيا ميفروختن.
دلم ساندويچ كوچيك تخم مرغ دهه ي شصت و بادكنك هاي انگشت شمار نتركيدني ده ي شصت و گيس هاي بافته شده با روبان سفيد و كش قرمز دهه ي شصتو مي خواد.
دلم عينك قهوه اي زيباي مادرم وقتي هنوز دهه ي شصت بود و بوي پالتوي آبي ضخيم كه مي پوشيدو مي خواد.دلم مي خواد پدرمو وقتي هم سن من بود ببينم پس بايد برگردم به دهه ي چهل.
در شگفتم آيا زني با موي جو گندمي در سالي دور مي خواد منو در بيست و شش سالگي بي رويام ببينه؟
آيا اون زن وجود خواهد داشت؟
"میم" گفت: می دونی چیا تو زندگیم حال منو حسابی بد کرده؟
ـ ودکا ی چهل درصد و ویسکی قلابی تو قوطی سبز
ـ کتاب " تیز هوش " هرمان هسه که سیزده سالگی منو نابود کرد (هنوزم ازش "می تر سم")
ـ کابوس " روغن و قرآن " که وقتی ۸ ساله بودم و تب می کردم یک دو بار دیدم
ـ درد عواقب رسوایی سو ء سابقه ی معاشرت با یک دروغگو در تابستان ۸۴
ـ درد افسردگی و غمگینی گاه به گاهی
"ه" گفت : روی "علف" ها راه رفتم . یه روز که رفته بودم شهرداری و منتظر بودم خوندم که برگ درختای پارک ملت خشک شده. راست می گفت لای سبزیا یه عالمه برگ خشک بود. دلم می خواد تو آبای دنیا شنا کنم.
"ت " گفت: چیزی بوده که بخوای ولی اونقدر دیر بهش برسی که دیگه فرقی نکنه؟ بچه که بودم خواهرم از شهر مرزی یه خودکار ده رنگ واسه پدر آورد من یه سال تموم در حسرتش بودم ده تا میله جوهر متفاوت چه نارنجی ای چه صورتی ای چه آسمونی ای. وقتی آخرش یکی واسه م خرید... اولین نا امیدی واقعی زندگیم بود
"ا" گفت: وقتی اومدم بیرون می خواستم برم یه راست خونه و آرزو می کردم یه دارو برای خوردن داشتم که منو واسه بیست ساعت به فرموشی ببره.