|
گذشت از سالها در حصر
|
کافه تعطیله!
مجبور شدم برم دیدن ثریا و عماد. به نظرم تو سن ثریا این آلزایمر نیست. از طرفی برای اولین بار از زوال حافظه ترسیدم . دکتر "گ" بهم گفت مشکل اینه که فقط چند نقطه ی واضح از گذشته مثل چراغ های قرمز کوچیک شبیه لامپ های مدارهای عماد گاهی روشن می شن برای بیمار که هیچ وقت نمی شه با اطمینان گفت بر اساس چه اولویت هایی انتخاب شدند. در مورد ثریا مثلا صندلیه و مادر بزرگش و فریماه مرحوم و این پسره ناظم. عماد چای آورد برای اولین بار ازش خوشم اومد اونجور که طره ی موی ثریا رو برد پشت گوشش و دوباره انداخت رو پیشونیش . در سی و شش سالگی و با هفت ماه زوال حافظه ثریا خیلی مرتب و آروم بود. من فکر نمی کردم عماد آدمی باشه که بمونه و با این همه سختی زنشو عاشقانه نگه داره.
پرسیدم ناظم کیه. عماد دستشو گذاشت رو زانوی ثریا و بلند شد بره تو اتاق کار، گفت شام درست کرده و باید بمونیم.
دکتر صداشو آهسته کرد: یکی که ثریا همه ش در باره ی سفر های مشترکشون به خلخال و کردستان حرف می زنه.
به ثریا نگاه کردم و حافظه م لغزید. ناظم ملکان با ته لهجه ی غلیظ و چشم های سیاه.
یک بیسکوئیت در شیر سفید شنا می کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیر کار هایی ام که نصفشونو انجام نمی دم.ولی هر سال کمی بهتر از سال پیش ام. گمونم وقتی پیر بشم انسان کاملی بشم !!!دورنمای خوبیه وسط این همه بی مبالاتی:)شاید تصمیم گرفتیم و پیر شدیم
من بر خلاف خیلی از دوستانم ارزش جان آدمی رو میدونم.جدا از شوخی بالا و جدا از من به خرد در وجود کهن باور دارم...
حالا..کلی درس و سفارش دارم و هیچی پول