|
گذشت از سالها در حصر
|
دلت خون باشه، پول در آوردن مستلزم در ریختن در پای خوکان باشه ، عاشق ایران باشی، اونوقت عدل تو همین ایران خراب شده دنیا بیای
من در 15 سالگی یک کودک کامل بودم. شمارش رای ها به نیمه رسید و من فکر کردم با افسوسی زیر شادیم که : آه دیگه تموم شد یک انگشتی تایپ کردن با ماشین تحریر المپیا.کپی گرفتن با ترس و لرز.شور و شوق بی هیچ وابستگی به چیزی که درست میدونی عمل کردن. دیگه درست میشه...
می دونم واقعا بچه بودم می دونمم به گذشته که نگاه کنیم همینو می بینیم ولی سرخوردگی بعدش جدا منو فلج اجتماعی کرد. فکر کنم جدا از کل تاریخ این اتفاق واسه خیلیا افتاد در سالهایی که بعد از روز 2 خرداد هفتاد و شیش اومدن.
پی نوشت: دلم پاره پاره ست (واسه اوضاع ایران؟ نه بابا من دیگه کرگدن شدم) واسه خودم
پی پی نوشت: این بیت دو روزه رو مخمه و به شدت دلم میخواد مولویو گیر بیارم و با دیگی سیاه از محصولات قونیه سخت بر کت و کولش بکوبم "عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم" خدا واسه هم حفظتون کنه. ما رو سنه نه
آخه چرا به ما امید الکی میدادی از این همه قرن پیش، چرا من هنوز به قول اقبال "دماغم کافر قلبم مومنه" که به قول تو "جز این دست دست و پا دارم"
درد..
باید اعتراف کنم درد بیشتر از مرگ منو از باور خدا دور میکرد. باید اعتراف کرد که دوستدار خدا بودم و بر نمی تافتم که باشه و دردو تاب بیاره ( :) ،نه احساساتی نشدم در باره ی درد دست راستم در صبح ۱۸اسفند حرف نمی زنم)
درد
انگار از وسط سینه ها خطی فرضی ـ که عمودی این خط است:ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ رد شده و هر چه در سمت راست آن قرار دارد در حال کنده شدن و پرواز به قعر جهنم است.
.
.
.
.
( کلمه ی جهنم واسه دراماتیک کردن رویداده)
.
.
.
.
حالا که باید درد داشت چرا دنیا هم دشواره. چرا ساعت ۴و۲۲ دقیقه ی صبحی از تابستان ۸۷ نیست کنار دریای مازندران
یه زمانی دیوانه ی کتاب الاغانی بودم ..فیاویح لنفسی..ویاویح لعمری.. وای بر من وای بر زندگی ام.. حالا به کجا می رویم آقای گوگن دلال سهام ، بی بهره از خشونت لطیف نارنجی