|
گذشت از سالها در حصر
|
آه .........ای دریغ
کنام پلنگان و شیران شدی؟
چه جمعه ایست
چهار سال قبل بسیار راحت بود گفتن ٍ "رای نمی دهم، بیهوده است"

نقاشی از کلمیت است ولی البته همانطور که حدس می زنید سان.سور قفسه ی صدریه کار منست. نه اینکه همه ی مطالباتم به پوچی ٍفضای تنفس هنر و زنان باشدها .
من قبل از اینکه تو تبریز درس بخوانم عاشق این یک چهارم خونم بودم. سرزمین مشروطه.سرزمین کور اوغلی که تو تبریز یاد گرفتم بهش بگم یک چیزی تو مایه های چوراوغلی تا بهم نخندند. تقصیر صمد بود.
این همان یک چهارمیست که به جایش که برسد از نرمش و فرهنگ و تمدن کم جانی که خون ما را مسموم کرده یک زن می تراشد از من که شانه هایش تو شانه هایم جا نمی شود. این زن مرا که به جایی رسیده ام که بیفتم رو تخت و منتظر جنگ تمدن ها یا آخر الزمان یا ظهور دجال یا صور اسرافیل یا ماشین زباله روب شهرداری شوم کشان کشان به دستشویی می برد که صورتم را بشویم و به جهان پرتم می کند تا عجالتا جز خودم هیچ ذی حیاتی را در نیابم. همان زنیست که مادر بزرگم می گوید ده تا مرد است _ اشکالی ندارد _ .
دوباره نگاه یک چهارمم تند شده . سه روز است به آینه نگاه نکرده ام.
_____________________________________________________________
من خیلی خسته ام. اردی بهشت ماه زندگی ست. آدم خودشو میشناسه و جنگل بی سر و ته وجودشو. ماه تلخی میشه گاهی.
اردی بهشت..خرداد.
درس خوندن برای امتحان پنجم دبستان رو راحتی های حصیری که کنار باغچه ی بزرگ به ردیف چیدن که بعد با مبل ها بذارن پشت کامیونی که ما رو میبره برای همیشه به یه شهر دیگه. ده سالگی
اردی بهشت هشتاد و پنج طبقه ی بالای خونه ی قدیمی ،فرش بزرگ ترکمن زبر، ابرها دورادور در های چوب شیشه
خرداد.ماه شیشه های قرمز عطری عزیز.بوی سیب ترش که تو مشت جا میشه قرمزه با لکه های قهوه ای و سبز.جعد موهای تو