|
گذشت از سالها در حصر
|
سینه ام چنان گرفته...
زن گفت: هیچ ظلمی را تحمل سخت تر از آن ظلم نیست که خود بر خود روا می داریم.
.
.
ولی درد من که این نیست.من که بر تو و خودم ظلم روا نمی دارم.؟
من خسته ام.باید تنم در جامه ی زبر پر نگار پیچیده شود:ترمه . بایدکه طرّه های خیس بر ترمه ی خشک فرو افتند. و ما غریبه شویم.
نمی دونم آقای علی لاریجانی که می دونم نماز میخونه می دونم پدرش علم رو بر سیاست ارجح می دونسته و فرزندانشو تشویق می کرده به تحصیل قبل از هر سیاست بازی ای ، آقای لاریجانی که می دونم سر سفره ی حقیران رشد نکرده بود، نمی دونم علی لاریجانی به خاطر چی این قدر زر می زنه و دهن و روح و شخصیتشو نجس کرد که کرد.
مومن هم می شوم.
زیارت هم می روم.
و نماز می گذارم به دو قبله. پنج یا ده بار
گریه ، آه اشک های من از اشک های هر مومنی حقیقی تر فرو میریزند
فروتنانه تر، سوگوارانه تر
هق هقی پر تکانه تر از زاری بر حسین _فدای لب تشنه ات _
اندوهی عظیم تر از اندوه ایوب _چرا که ایوب صابری بود مومن بر وجود معبودش_
در ظهر تابستان پنج سالگی با هر جرعه آب در لیوان شیشه ای ایرانی،مادر یادم داده بود به یاد بیاورمش
سالهای جنگ و لیوان های شیشه ای بد قواره،سالهای بالیدن در هوای قناعت و لذت
می خواستم قلندری باشم _بعد ها_ که بر بوریا بخسپم و با خدایان دمخور باشم
شدم ملحدی نا محارب : عبوس، رویا بین، غم گین
'ایلی لما سبقتنی' گذشته ی ما هم نیست
این یه مونولوگ احمقانه از شبهای زاینده رود مخملباف که نیست؟ یک ما به ازا در ادبیات هم داره؟ ولی فعلا آن ما به ازای ش که در واقعیت هستی دارد به کار ما می آید ،ای مهتای قلابی. تو که حس تقلب نداری؟
کرگدن ها تنها سفر می کنند.
چی به یاد می آورم؟ چیزی گنگ و دور. عشق یک توهم است . انگار زمزمه ی آن پری که وقت تولد افسونی هدیه ام میداد را می شنوم. پدر و مادر من گویا بر خلاف شاه و ملکه که شش پری موافق داشتند و یک پری بد خوی مخالف، هر هفت پری را در میهمانی تولدم از قلم انداختند و لا اقل هفت تایی دشمن برایم تراشیدند... پریه رزا لوکزامبورگ میخواند و قهوه ی تلخ مینوشید و عدل سر تولد من با شکستن دیوار زمان از هزار و سیصد و شصت هجری شمسی میرفت به زمانی که مخملباف تازه داشت سانسوری میشد و کرگدن ها تنها سفر می کنند را کشف می کرد. لا اقل عقلش نمی رسید از اوژن یونسکو کد بیاورد.
امروز که مرد، مردٍ دلخواهم را توصیف کرد دیدم تنها سفر کردن احتمالا مثل تقدیر قوم یهود سرشت منست. هر چه هم بخواهی عادی باشی مهتا. هر چه هم بکوشی بیامیزی. ندا آید بنامیزد بنامیزد:) این بنامیزد کجا و بنام ایزد مولوی کجا..
سمّ مس قلع ناشده
غم اينست
غم در من اينست
2.ديروز تو امامزاده طاهر سالگرد شاملو فهميدم چه جوري ميشه كه كسي به خودش اجازه بده به زندانيش تجاوز جنسي كنه. ياد گرفته ن احترام انساني قائل نباشن براي كساني كه متفاوت فكر مي كنن.
مامور هل مي دهد. زن: خجالت بكشيد. مامور: از تو ؟!!