<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آواز بلند _ آیت الله منتظری در گذشت</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/</link>
<description>گذشت از سالها در حصر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 20:09:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دخو</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>آقا جان و خانوم جان چنان بغضم گرفته که نگو و نپرس . واقعا باید ریشه
ی علمی این بغض رو بررسی کرد . یعنی ناراحت میشی و عضلات گلوت منقبض میشن؟
نه فراتر از این هاست. یک هوای مه آلودی ناگهان تو گلو و سینه ته که
نگو.مث اینه که تو زمستونی یخزده و سرد تو شهری شمالی یهو همه جا رو مه
بگیره. روزها و شبهای بسیاری ذرات غم جمع شده بودن و یهو مه همه جا رو فرا
گرفته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال سال غریبی بود پر از ماجرا .چه شب یلدایی در پیشه.. شبی دراز تر از گیسوی صد کمند گیسو. 
شبی گیسو فرو هشته به دامن. امسال رو چه جوری بیاد خواهیم آورد؟؟؟ سال ها
بعد. اگر باشیم؟ یاد مشروطه که میفتم. یاد عارف و میرزاده عشقی. یاد ستار
خان و باقر خان. یاد بقایای شاهان صفوی و قاجار.یاد کشتگان اواخر عصر پهلوی. آدم های کوجیکی تو راس تاریخ خودشونو جا می کنن. اصلا آدم ها کوچیکن
چه شاه چه قهرمان. شاید هم شاه بودن سخت تر از قهرمان بودنه.  دنیا بعد از هر شاه ذوالجلال قدر قدرت هم به  همون چرخش چرخ خروشان نابیناش ادامه داده. یه مینیاتور قرون وسطایی هست
که چرخ زندگی رو نشون میده امروز بالایی قهرمانی و سرمست فردا رو به افول
پس فردا له شدی زیر دندونه هاش و نفر بعدی داره میکشه بالا خودشو. این
:مردک&quot;ان از جون ایران که هیچ از جون خودشون اصلا  چی میخوان؟ نظام.. نظااام چه
کلمه ی زشت و بی حاصلی. و قدرت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخ که چه دلبستگی بی حاصلی به این خاک و تاریخ و فرهنگ . آخ که چه دلتنگم برای تو&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:09:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فواد شمس را آزاد کنید</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>فواد رو آزاد کنید. این پسرک با همه ی رویاهایش برای دنیایی به تر هیچ کار پنهانی نداشته که نیاز داشته باشید تا کشف حقیقت تو 209 قایمش کنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قوی باشی برادرم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 20:09:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهایی از شاو شنگ</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>
اه اه اه&lt;p&gt;گ.. به این زندگی مزخرف&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حوری - خدمتکار قدیمی مادر بزرگ_ که الان ملکه ای در مقایسه با ما، تو اشتباه میکردی دندون درد از عشق سخت تره و شانش اجلٌ این سوسول بازیای cheap هست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو تا دندون عقلم فردا با پرداخت مقداری وجه توسط یک دندانپزشک جوان و جذاب تقدیم سگ ها خواهد شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دندون سوسول بازی های چیپم رو هم زیر همون دو تا گذاشتم. فردا رستگار میشم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 17:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>
عجب خر تو خر کثیفیه این کابینه.&lt;p&gt;دزد های رذل بی شرم و حیا و مخنث های تزئینی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از هر طرف هم که بگیری زخم های دیگه سر باز کرده اند.. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;سوال: این دوره رو با کدوم دوره  تو تاریخ ایران معادل میدونید؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>
آخ امون از این قلب دیوونه          نمی خواد توی سینه بمونه
&lt;p&gt;میخواد یه سری بره اون خونه     سینه واسه دل مثل زندونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای ویگن فنا ناپذیر که از هشت سالگی مادرم گذشتی و به اکنون رسیدی. خونه ی من کجاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خونه ی من . ارض موعود. وطنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اندوه همیشگی ته گلو چیه نکنه من خرس قطبی تغییر شکل یافته ای ام که هوای آبهای سرد تو سرمه. نه. من ماهی آبهای گرمم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبهای شور  گرم  آزاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;........................................&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;آرشیو  &lt;a href=&quot;http://espenans.blogfa.com/&quot;&gt;این   &lt;/a&gt;بلاگو که خوندم  رفتم به سالهای آغازین دهه ی هفتاد .
که دختر های بزرگتر لباس هندی مانند مدرن شده می پوشیدند با اون گوشواره های
بزرگ و حلقه های آویز لاکی و با آهنگ های دهه ی شصتی می رقصیدند تو
مهمونیاشون و کتابهای خوب می خوندند و شب شعر می رفتند. من به عنوان دختربچه ای با دامن جین کوتاه از حاشیه نگاهشون
می کردم و با خوندن این بلاگ بی ادعا دلم همونقدر فشرده شد که انگار
خواهرم از اوایل ده ی هفتاد کنده شده باشه و خاطراتشو اینجوری واسه م
تعریف کنه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 21:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از چنبر برون جستم من امروز</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>رفقا من خوب و خوشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;:)&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 21:40:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>                                                صنما نمی گذاری،که مرا نماز باشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای کاش خرده عارف مسلککی بودم در بیابان سده ی پنج هجری&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 07:34:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=350</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-348.aspx</link>
<description>
&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 153);&quot;&gt;بدترین قسمت ایرانی بودن اینست که&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 153);&quot;&gt; &lt;/span&gt;انسانهایی ذی شعور و فهمیده بدون حتی تلفن زدن که خبر بدهند دارند سرت خراب می شوند راه
براه وقت و بیوقت غروب می آیند خانه ات و دوی نیمه شب با اکراه میروند.و
اسم این بی دعوت و بی خبر آمدنشان را هم می گذارند تمایل به در زحمت
نینداختن صاحبخانه&lt;br /&gt;

&lt;p&gt;یعنی واقعا عذاب می کشم.توقع ندارم زنگ بزنند بپرسند وقت
داریم یا نه ها. فقط اطلاع بدهند دارند می آیند. چون خیلی سخته در مود
افسردگی با موی پریشان کف خونه ت ولو باشی و یک دقیقه بعد لبخند بزنی و
برای هشت ساعت میزبان و مصاحب باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت عجیب ولی واقعی در باره این دسته افراد اینه که هر گاه
سالی یک بار برای عید دیدنی یا موقعیتی زنگ بزنی در می آیند می گویند
که: سارا جان معلم خصوصی داره امروز. می خواستیم بریم خرید شب. امروز عصر؟ فک کنم شوهرم شیفت داره. جابجا که شدیم خبر میدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(153, 51, 153);&quot;&gt;...................................................&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 153);&quot;&gt;
حالا بگذریم از دولت ک ث ا ف ت دهم&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=348</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>
وقتی دارید مرتکب یک اشتباه نسبی می شوید، یعنی حالتی که در آن خیلی چیز ها منطقا و حسا اشتباه است اما از طرفی خیلی چیز ها هم  درست و بی نظیر، چه می کنید.&lt;p&gt;من دلم یک قالب یخ روی سینه ام می خواهد.که مطمئن ام زود جوی جوشان می شود. آخ که چه بده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این افسانه ی عرفان تبتیه؟ زن پیری که می گریست چون یاد جوونی و زیباییش بود و می گفت خدا بی رحمه که حالا که زیباییمو گرفته حافظه مو واسه م گذاشته. بعد یه اوشو موشویی پیدا میشه و یه گل سرخ تو برفو نگاه میکنه و میگه این سرخیو واسه این گذاشته که تو با یاد بهار گرم بشی.. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخ که کاش کاش کاش حافظه ای نبود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاش هر روز با date های امروز شروع می کردیم. فاکتور های اکنون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس خوش به حال کسانی که به تناسخ معتقدند. چرا که سرمایه ی جاودانی سرخوشی را به ارث خواهند برد. من با حسرت به شما می نگرم دوستان. با حسرتی عظیم. برای شما این زندگی یک روز از ابدیت مکرر است و برای من هر روز یک عمر. عمر پیرمرد رو به موت قمار باز.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 09:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=347</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;من همیشه فکر می کردم لحظه ای که مدل زل میزنه به دوربین یا چشمهای طراح لحظه ی بی زمانیه و این لحظه ارزشمند ترین چیزیه که من در مقام ترکیب بند-طراح- دارم. این لحظه ایه که ارزش داره به خاطرش بقیه ی صورت هم پرداخته بشه. این همون لحظه ایه که مدام بهش ماتم برده . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میمِ عزیز&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی من دوازده ساله بودم ما توی یه خونه که من می پرستیمش زندگی می کردیم. خونه ای عالی برای نوجوون بودن یا منزوی بودن ولی بسیار غنی زنده بودن.اتاق من و والدینم درست در دو سر ابتدایی و انتهایی  ساختمون بود و اگر میخواستن به من سر بزنن باید از هال به اتاقی وارد می شدن و توی اون اتاق یه در دیگه بود که به اتاق من باز می شد.یه در هم به در خروجی ساختمون داخلی داشتم. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در این اتاق من رنگ های آبرنگمو با هم ترکیب می کردم و بعد با کرم چرب جی ازشون رنگ روغن می ساختم تا سبک نقاشیای لویتانو که همیشه زیرشون نوشته بود تکنیک: رنگ روغن بدست بیارم&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این رنگ روغن روی کاغذ های سفید من هاله ها و لکه های روغنی می انداخت ولی رنگ روغن بود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برای بار هزارم آرتور سی کلارک می خوندم و یه عاشقانه ی فضایی که یه زن رمانتیک ایرانی یا  کاراکتر هاش دیوید جروم و آرلنا :)) _غش غش خنده : باورم نمیشد اسمهاشون یادم مونده باشه _ نوشته بود. خواهرم این کتابو اشتباهی بهم هدیه داد:اسمش مسافران کهکشان بود&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;خونه ی آخر سی متری اول احمد آباد. نزدیک کتابخونه &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 13:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=346</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
