<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آواز بلند</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/</link>
<description>سکوت علامت کودتاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 21:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>
آخ امون از این قلب دیوونه          نمی خواد توی سینه بمونه
&lt;p&gt;میخواد یه سری بره اون خونه     سینه واسه دل مثل زندونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای ویگن فنا ناپذیر که از هشت سالگی مادرم گذشتی و به اکنون رسیدی. خونه ی من کجاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خونه ی من . ارض موعود. وطنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اندوه همیشگی ته گلو چیه نکنه من خرس قطبی تغییر شکل یافته ای ام که هوای آبهای سرد تو سرمه. نه. من ماهی آبهای گرمم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبهای شور  گرم  آزاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;........................................&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;آرشیو  &lt;a href=&quot;http://espenans.blogfa.com/&quot;&gt;این   &lt;/a&gt;بلاگو که خوندم  رفتم به سالهای آغازین دهه ی هفتاد .
که دختر های بزرگتر لباس هندی مانند مدرن شده می پوشیدند با اون گوشواره های
بزرگ و حلقه های آویز لاکی و با آهنگ های دهه ی شصتی می رقصیدند تو
مهمونیاشون و کتابهای خوب می خوندند و شب شعر می رفتند. من به عنوان دختربچه ای با دامن جین کوتاه از حاشیه نگاهشون
می کردم و با خوندن این بلاگ بی ادعا دلم همونقدر فشرده شد که انگار
خواهرم از اوایل ده ی هفتاد کنده شده باشه و خاطراتشو اینجوری واسه م
تعریف کنه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 21:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از چنبر برون جستم من امروز</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>رفقا من خوب و خوشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;:)&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 21:40:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>                                                صنما نمی گذاری،که مرا نماز باشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای کاش خرده عارف مسلککی بودم در بیابان سده ی پنج هجری&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 07:34:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=350</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-348.aspx</link>
<description>
&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 153);&quot;&gt;بدترین قسمت ایرانی بودن اینست که&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 153);&quot;&gt; &lt;/span&gt;انسانهایی ذی شعور و فهمیده بدون حتی تلفن زدن که خبر بدهند دارند سرت خراب می شوند راه
براه وقت و بیوقت غروب می آیند خانه ات و دوی نیمه شب با اکراه میروند.و
اسم این بی دعوت و بی خبر آمدنشان را هم می گذارند تمایل به در زحمت
نینداختن صاحبخانه&lt;br /&gt;

&lt;p&gt;یعنی واقعا عذاب می کشم.توقع ندارم زنگ بزنند بپرسند وقت
داریم یا نه ها. فقط اطلاع بدهند دارند می آیند. چون خیلی سخته در مود
افسردگی با موی پریشان کف خونه ت ولو باشی و یک دقیقه بعد لبخند بزنی و
برای هشت ساعت میزبان و مصاحب باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت عجیب ولی واقعی در باره این دسته افراد اینه که هر گاه
سالی یک بار برای عید دیدنی یا موقعیتی زنگ بزنی در می آیند می گویند
که: سارا جان معلم خصوصی داره امروز. می خواستیم بریم خرید شب. امروز عصر؟ فک کنم شوهرم شیفت داره. جابجا که شدیم خبر میدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(153, 51, 153);&quot;&gt;...................................................&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 153);&quot;&gt;
حالا بگذریم از دولت ک ث ا ف ت دهم&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=348</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>
وقتی دارید مرتکب یک اشتباه نسبی می شوید، یعنی حالتی که در آن خیلی چیز ها منطقا و حسا اشتباه است اما از طرفی خیلی چیز ها هم  درست و بی نظیر، چه می کنید.&lt;p&gt;من دلم یک قالب یخ روی سینه ام می خواهد.که مطمئن ام زود جوی جوشان می شود. آخ که چه بده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این افسانه ی عرفان تبتیه؟ زن پیری که می گریست چون یاد جوونی و زیباییش بود و می گفت خدا بی رحمه که حالا که زیباییمو گرفته حافظه مو واسه م گذاشته. بعد یه اوشو موشویی پیدا میشه و یه گل سرخ تو برفو نگاه میکنه و میگه این سرخیو واسه این گذاشته که تو با یاد بهار گرم بشی.. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخ که کاش کاش کاش حافظه ای نبود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاش هر روز با date های امروز شروع می کردیم. فاکتور های اکنون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس خوش به حال کسانی که به تناسخ معتقدند. چرا که سرمایه ی جاودانی سرخوشی را به ارث خواهند برد. من با حسرت به شما می نگرم دوستان. با حسرتی عظیم. برای شما این زندگی یک روز از ابدیت مکرر است و برای من هر روز یک عمر. عمر پیرمرد رو به موت قمار باز.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 09:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=347</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;من همیشه فکر می کردم لحظه ای که مدل زل میزنه به دوربین یا چشمهای طراح لحظه ی بی زمانیه و این لحظه ارزشمند ترین چیزیه که من در مقام ترکیب بند-طراح- دارم. این لحظه ایه که ارزش داره به خاطرش بقیه ی صورت هم پرداخته بشه. این همون لحظه ایه که مدام بهش ماتم برده . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میمِ عزیز&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی من دوازده ساله بودم ما توی یه خونه که من می پرستیمش زندگی می کردیم. خونه ای عالی برای نوجوون بودن یا منزوی بودن ولی بسیار غنی زنده بودن.اتاق من و والدینم درست در دو سر ابتدایی و انتهایی  ساختمون بود و اگر میخواستن به من سر بزنن باید از هال به اتاقی وارد می شدن و توی اون اتاق یه در دیگه بود که به اتاق من باز می شد.یه در هم به در خروجی ساختمون داخلی داشتم. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در این اتاق من رنگ های آبرنگمو با هم ترکیب می کردم و بعد با کرم چرب جی ازشون رنگ روغن می ساختم تا سبک نقاشیای لویتانو که همیشه زیرشون نوشته بود تکنیک: رنگ روغن بدست بیارم&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این رنگ روغن روی کاغذ های سفید من هاله ها و لکه های روغنی می انداخت ولی رنگ روغن بود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برای بار هزارم آرتور سی کلارک می خوندم و یه عاشقانه ی فضایی که یه زن رمانتیک ایرانی یا  کاراکتر هاش دیوید جروم و آرلنا :)) _غش غش خنده : باورم نمیشد اسمهاشون یادم مونده باشه _ نوشته بود. خواهرم این کتابو اشتباهی بهم هدیه داد:اسمش مسافران کهکشان بود&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;خونه ی آخر سی متری اول احمد آباد. نزدیک کتابخونه &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(102, 51, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 13:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=346</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description>
شما غلط می کنید که تحت هیچ شرایطی تعلیق نمی پذیرید. &lt;p&gt;خیلی خوشگله دم باد هم میشینه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جاه طلبی های چنگیز خانی تونو به عزت و پیشروی علمی ایران نچسبونید. شما خودتون بزرگترین عامل و  نمود ذلت ما هستید.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=345</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt; امسال تو راهپیمایی روز قدس برای ایران شرکت می کنید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر بله: پوشش سبز یا نشانه های سبز یا شعار های دستنویس به کار خواهید برد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر در شهر های بزرگ غیر از پایتخت هستید: آیا در کنار راه پیمایی روهای حرفه ای هر ساله امکان ابراز وجود دارید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در شهرستان ها از فردای روز انتخابات باز داشت های گسترده و ضرب و شتم به بهانه های خیلی ابتدایی تر از وقایع تهران رخ داده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه راهکار هایی به ذهنتان می رسد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از تحریر: اگر خانم هستید مساله ی تجاوز و دست درازی احتمالی (احتمال قوی)بعد از بازداشت تا چه حد رو تصمیمتون برای شرکت تو تجمع ها تاثیر میذاره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقایان هم به همچنین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه - بیست و سی</title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; صدا و سیمای ایزوله و اُتیست تازگی ها یاد گرفته ده روز بعد از لوث شدن اخبار یه ویژه نامه ی بست و سی بذاره و به ناشیانه ترین وجه ممکن به ماست مالی کثافتکاریا بپردازه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از تقلب من همه ش فکر می کردم اگه با منم مشورت کرده بودن اینقدر ضایع نمی شد تقلبشون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان فکر می کنم اگه من کارمند صدا و سیما بودم در هیچ کدوم از بخش های تهیه ی این برنامه ها شرکت نمی کردم _ نه به دلایل اخلاقی،به دلایل حرفه ای_ یعنی به مافوقم می گفتم من نمی کنم اینکارو خیلی مصنوعی میشه. ولی خب به همین دلیل که مافوقه حالیش نمی شد این برنامه های آشغال تهیه و پخش میشه&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 16:45:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=343</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mainogaiti.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>صحنه هایی لطیف از عشق بازی در چند فیلم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وای من بچه که بودم این داستان ..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.. وای ذهنم لال شده. من لالٍ نوشتار شده م.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میدونم تو پایان نامه م چیا باید بنویسم و بیارم ولی دستم به کی بورد و قلم نمیره. لالٍ نوشتارم همینجا هم. سخته تموم کردن جمله هایی درباره ی فکر هات. ماتم برده فقط گیرنده شده م . گیرنده ای صبور و مشتاق برای هر دست لاطائلات.از بیان عاجزم اما این ماه ها.ماه ها.آه ها.آه.ها.ا&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 12:24:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mainogaiti&amp;postid=342</comments>
<dc:creator>mainogaiti</dc:creator>
<guid>http://mainogaiti.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
